از بچگی دوست داشتم که توی خونههای قدیمی برم و سوراخ سنبهها را پیدا کنم، همیشه یکی از لذتهای زندگیم بوده. چند سالی بود که دسترسی به این خونهها در ایران امکان ناپذیر شده بود همه میخواستند خونهها را بکوبند و آپارتمان بسازند. بالاخره اینجا با کمک دوستی خونهای پیدا کردم. یک خونه قدیمی که اجازه دارم به زیر شروونیش برم خدای من چه لذتی داره و من این لذت را در ۲-۳ روز تمام کردم، سر از همه جا در آوردم و دیگه چیزی باقی نمونده. ولی با ارزش بود هر چند کوتاه!
Wednesday
خانه قدیمی
شکر
خدایا سپاسگزارم که من را علیرغم تمام دعا ها، گریهها و التماسهایی که برای رسیدن کردم از دست یک دیو نجات دادی و نگذاشتی که دستش به من برسه. هم چنان نگهبانم باش.
تلفن زده، من نمیتونم صحبت کنم متوجه صدای لرزانش میشم روز قبل هم که زنگ زد و در کمال ناباوری بیشتر از ۱ ساعت با تلفن همراهم صحبت کرد عدم اعتماد به نفس در صداش موج میزد، مثل امروز. میخواد یه چیزی بگه و معلومه که میخواد دروغ بگه. دیروز پشت تلفن میخواست که هر چند وقت یک بر تلفنی با هم صحبت کنیم. همینطور از کار هم پرسید و طبق معمول از خودش تعریف کرد و وقتی که گفتم که بله جناب عالی با تجربه تری، نمیدونم چرا مثل همیشه جواب داد که مسالهٔ تجربه نیست. با این تلفن کار خودش را خراب کرد و پلیدیش را که آزار دیگران است رو کرد. خوش حالم که بهم ثابت شد. دیگه حسی نسبت بهش ندارم.
Monday
Thursday
اما کلودیا: من عاشق حرف زدنشم به این خاطر که هر چی دیگه من میفهمم، نه به این خاطر که زبانم خوب، نه اصلا، بلکه به این خاطر که او کلمات را جدا جدا و با لهجهٔ قشنگی ادا میکنه، مثلا وقتی بقیه حرف میزنن یا نمیفهمم چی میگن و یا حدس میزنم که چی گفتند. چند روز از آشنایی با او نگذشته بود که نظرم را در مورد کار پرسید گفتم که میگذار یه جورایی ولی او گفت که نمیتونه بیشتر از این ادامه بده! البته حقم داشت، از همه میپرسید و نظر همه را در مورد کار میخواست، ظاهراً این طور که خودش میگفت اکثرا اجباری کار میکنن. بعد با داگما آشنا شدم هر دوی ما مشکلمون این بود که ماشین نداشتیم و مسیرمون هم یکی بود و به خاطر کار بهمون اجازه داده نشد که ۲-۳ دقیقه زودتر بریم تا به اتوبوس برسیم!!!! من صحبت کردم که اگر این ۲-۳ دقیقه را زودتر نرم باید ۴۰ دقیقه در تاریکی منتظر اتوبوس بعدی باشم ولی پاولی قبول نکرد و خیلی راحت گفت که نمیشه! بعد با آنگلیکا صحبت کرده بود که با توجه به این که مسیرش با من و داگما یکی ما را بعد از کار برسونه و اینها همه زمینهٔ آشنایی شد. روزهای که آنگلیکا نبود قرار شد که با کلودیا بریم و این شد که با او بیشتر آشنا شدم. دوشنبه کلودیا برام تعریف کرد که مادرش سال گذشته به حالت کما میره و از اون وقت کنترل ادرارش را از دست داده، ظاهراً مشکلات دست به دات هم دادن و برادرش از خانه رفته، به پلیس خبر دادند ولی تا حالا خبری نشده! کلودیا خودا را شکر گذار بود که خودش و بچه هاش سالم هستند و در ضمن سقفی هم بالای سرشون است.
دلتنگی
نمیتونی بفهمی که چقدر دلم برات تنگ شده، سعی میکنم خاطرات را پس بزنم چون به یاد اوردنشون تا عمق وجودم را به درد میاره داره برف میاد و قراره که ادامه داشته باشه، خیلی وقته که واقعاً از زندگی لذت نمیبرم!.
Wednesday
باز هم تو
امروز چهارشنبه است، ۵شنبه هفته پیش بود، که باز هم تو را در خواب دیدم و این بار واقعا تو بودی، خودت، اسمت و حسّی که نسبت به تو داشتم و دارم ... وقتی پا شدم خیلی خوشحال بودم که تو را میتونم در خواب ببینم .... مدتی به خصوص در نوامبر شدیدا یاد تو هجومهای بسیاری به خاطراتم داشت هر لحظه از روز هام سرشار از تو بود ... روزهای دیگر گاه و گداری به ذهنم سرک میکشی، من این روزها خیلی سرم شلوغه ولی یاد تو حتا در اوج مشغولیات برام لذت بخش است، هر چند که هنوز هم هم عصبانیم
تو
امروز چهارشنبه است، دوشنبه هفته پیش صبح حدود ساعت ۵ بود، مردی که از قبل میشناختمش در مورد مدتی که از هم جدا بودیم و جدا افتاده بودیم باهام صحبت کرد و اسمش "م" بود. وقتی میخواستم ازش جدا شم صورتش را به طرفم آورد که ببوسمش، من هم صورت تراشیده و نرمش را بوسیدم و میخواستم در گوشش زمزمه کنم: "دوستت دارم عزیزم" ولی امتناع کردم. حس خیلی خوبی داشتم وقتی از خواب پا شدم هنوز با او بودم و حس زیبای دوست داشتن باهام بود. به تو فکر میکردم هر چند کسی که در خواب دیدم با تو فرق داشت ولی حسام این بود که تو هستی و چقدر دوست داشتم و دارم که پیشم بودی. به تو فکر میکردم که چرا رابطه قشنگی که بینمون بود خراب کردی، رابطهی که میتونست خیلی قشنگتر هم بشه. به تو فکر میکردم که چرا خودت را قایم کردی .... اون حس زیبای با تو بودن تا ساعتها باهام بود و امروز تصمیم گرفتم در موردش بنویسم...
Saturday
یاد داشتهایی به یک دوست
اما یه مصاحبه از امانپور دیدم در سی ان ان با ۲ خانم یکی از کویت و یکی هم از امارات، کویتی نماینده مجلس و بیحجاب و اماراتی وزیر صادرات خارجی، فکرش را کن هی میشینیم عربها را مسخره میکنیم ولی ظاهراً عقب افتادیم، البته واقعاً عقب افتادیم. امانپور هم را که دیدی سوال میکنه حرفه ای، انتقادی و طرف را به چالش میکشنه بدون تعارف، مصاحبه هاش با خود امریکایها را هم دیدم واقعاً تعارف نمیکنه میپرسه و جواب میخواد. راستش خیلی خوشم اومد عنوان برنامه رهبران زن در خاور میانه بود. یک برنامه دیگه هم ازش دیدم: مدرن ریالیتی ( سلطنت مدرن) یا یه هم چین چیزی، همسر شاه اردن را دعوت کرده بود که ظاهراً خیلی فعال است و بیشتر تا اونجایی که دیدم در زمینه اجتماعی و کودکان، باز هم سوالها و نقدهای حرفهای از طرف امانپور و جوابهای عالی از طرف ملکه اردن. پریشب هم یه مصاحبه با البرادعی را دیدم در مورد ایران و فعالیتهای هسته ای. یک حرفی البرادعی زد خیلی جالب بود: ایران افغانستان و عراق را در کنارش داره و اگر بخواد اسلحه داشته باشه جای تعجب نیست ولی مدرکی که ایران اسلحه هستهای داشته باشه و یا بخواد داشته باشه در دست نیست و ما نباید اشتباه عراق را در این مورد تکرار کنیم، ما مدرکی نداریم. ایران را با کرهٔ شمالی قابل مقایسه نمیدونست و از همکاری ایرانیها راضی بود ... من از شخصیتش خوشم اومد خیلی و ظاهراً مستقل از سیاست. امیدوارم که از فرصتهای مناسب برای کشورمون استفاده کنیم.
در این مدت من اینجا فیلم خوب کم دیدم یه چن تا همین چن هفتهٔ پیش و به آلمانی که خیلی جاها مکالمات را نمیفهمیدم ولی نهایتان از فیلمها خوشم اومد. آره من جولیا رابرتز را دوست دارم، میبینی خوشگل نیست ولی خیلی از بازی هاش عالین و این یعنی شایسته سالاری که بیشتر در آمریکا اتفاق میافته ؛) لبخند منالیزا را دیدم بیشتر برای من رابطه دوستانه با شاگردها مهم بود هر چند که بازیگرهای معروف زیادی توش بعضی کردند ولی فیلم متوسط است، درسته؟
در مورد اون دوستمون، راستش من تعجب نمیکنم. اکثر ما ایرانیها افراط و تفریطی رفتار میکنیم هر چند که سنمان با دوران هیجانی جوانی فاصله بگیره. راستش نه فقط سیاست که حتا در زندگی شخصی تصمیمگیری با خودمونه، درسته که همه زیر سر خداست ولی ما هیچ کدام نمیدانیم او چه تصمیمی داره و چه خواهد شد این است که واقعاً خودمان باید تصمیم بگیریم، هر چند که من به معجزه هم اعتقاد دارم ولی نه در همهٔ کارها و نه همیشه ... به هر حل هر کسی عقیدی داره و قابل احترام، زندگی آدمها را عوض میکنه ...
Friday
US President Barack Obama has been awarded the 2009 Nobel Peace Prize.
آقای اوباما نوزدهمین فرد آمریکایی است که به دریافت جایزه صلح نوبل مفتخر می شود پس از جیمی کارتر (2002) و ال گور (2007) او سومین آمریکایی است که نامش به عنوان برنده جایزه صلح نوبل اعلام شده است..
عشق پست مدرن
Sunday
GPS: Zakaria and Ghazafi
دارم برنامهٔ ذکریا میبینم که با قذافی مصاحبه یی در مورد ملاقات با بازماندگان هوپیمای پانمریکن بر فراز اسکاتلند داشته است. در مورد حادثه میپرسد و برخوردی که از بازماندگان دیده است. قذافی عصبی به نظر میرسد ولی به سوالات جواب میدهد. هم باید خودش را تحمل کرد و هم صدای شل و ول و بدون انرژی و یکنواخت مترجمش. به این فکر میکنم که هواپیمای مسافربری ایران هم با مسافرانش از طرف آمریکائیها در زمان جنگ خلیج فارس زده شد و تعدادی از هموتنان ما در این حادثه از زن و بچه کشته شدند. ما چه کردیم؟ چقدر این جنایت را به گوش جهان رساندیم و چگونه مسول این کار را در مقابل چشم بینندگان رسانهها عصبی و محکوم کردیم؟ من فقط مشت محکم بر دهان استکبار جهانی و مرگ بر آمریکا یادم است ...
انتخابات در آلمان
سلام بر ملت شهیدپرور و همیشه در صحنه خودم، امروز روز انتخابات ملت همیشه در صحنه تولید ماشین، صنعت و بالاترین صادرات در جهان، کتاب خوانی، ... آلمان است و بر عکس بیشتر موقع هوا آفتابی نمیدانم از معجزات است و یا همین طوری اتفاقی. بله این چند هفته و به خصوص هفته گذشته رسانهها پر از تبلیغات و مناظرهها بین احزاب و کاندیداها بود و خیابانها هم از تبلیغات محروم نبودند البته مسلما نه به شکلی که در کشور پهناور و با تمدن ۷۰۰۰ ساله ما هست و تا آنجایی که من دیدم تبلیغات آنگلا مرکل در شهرهای که بودم روی بیلبردهای بزرگ بود. جالب است که بدانیم که حزب این خانم سنتی است و خیلی به خانمها اعتماد ندارد! البته نه به شکل سنتی که در مملکت پهناور ما هست و نه به شکلی که به خانمها در مملکت ما نگاه میشود بلکه این شکل سنتی در مقایسه با کشورهایی پیشرو در زمینه حقوق زنان مانند نروژ، سوئد، آمریکای استکباری، کانادا،... است و خانم مرکل در این حزب در رابطه با خانمها کاملا دست و پا بسته است!!! جل الخالق البته خانم مرکل به عنوان سیستمدار در آلمان به نسبت محبوب است از نظر برنامههای اقتصادی و سیاست خارجی. نا گفته نگذارم که این خانم در نطقهایش معتقد به تحریم بر علیه کشور پهناور و با تمدن ماست ولی ظاهراً و عملا شرکتها و کارخانجات آلمانی رابطه و صادرات خود را بیشتر از سایر کشورهای صنعتی با ما دارد!!! طوری که از طرف امریکییها مورد اعتراض قرار گرفتند که با وجود تحریمها بر علیه ایران بیشترین صادرات و خدمات از طرف آلمان است !!! به هر حال مرکل و هر کس دیگری که انتخاب شود تغییرات اساسی در برنامههای کشور آلمان به وجود نخواهد آمد چون اصولا سیستم در اینجا به گونه یی است که کشور وابسته به افراد نیست، این شعار نیست عملا به عنوان کسی که مدت کوتاهی است که در این کشور هستم از نزدیک شاهد آن بوده ام، قرار نیست که انقلابی صورت بگیرد و یا کسی از خارج و یا از آسمان دست مسیحاای برای بهبود اوضاع بر سر کشور بکشد .... در گزارش شفافیت بینالمللی که هر ساله منتشر میشود از بین ۱۸۰ کشور آلمان در ۲۰۰۷ مقام ۱۶ و کشور پهناور ما ۱۳۳ شده است، پایین تر از ترکیه، عربستان، کویت، مراکش، ... با گروهی به مونیخ رفته بودیم قبل از رسیدن سری به مرکز اسناد و مدارک نازی در نرنبرگ زدیم، جایی که تمامی اسناد و مدارک نازی برای اصلاح و تصاحب دنیا با مرکزیت نرنبرگ جمع آوری شده است. پیر و جوان با دقت در حال بازدید از این مرکز بودند. شاید برای عبرت گیری که دیگر حوادثی از این قبیل در هیچ جایی از دنیا تکرار نشود. در راه باز گشت از مونیخ هم دیداری از داخو داشتیم، جای که در فیلمها دیده بودم: بازداشت گاههای دوران نازی با کورههای آدم سوزی همراه با اسناد و مدارک. این مردم تاوان سنگینی بابت یک دیکتاتور پرداخته اند ... شاهد نظم، ثبات و آرامشی هستم که آرزوی آن را صمیمانه برای کشورم دارم
Thursday
آقای قالیباف
چقدر در چند هفته پیش اینجا و آنجا خبر خواندم که آقای قالیباف در زمره شهرداران نمونه جهان تشریف دارند و دست آخر هم خبر آمد که رتبه نهم شده است. رتبه نهم بهترین شهردار جهان! شهردار تهران؟ با این ترافیک و آب و هوا و زیرساختارش؟ چقدر هم این جریان برای تهرانی پز و افتخار داشت. البته کسی هم دنبال این نبود که ببیند که اصلا این انتخابات چیست، چه کسی کاندید کرده، که انتخاب می کند و معیار چیست. خواندم که یک همه پرسی اینترنتی بوده و 20.000 نفر هم از سراسر جهان رای داده اند. یک عده هم راه افتاده بودند که یاالله بیایید در اینترنت به قالیباف رای دهید. یکی هم گفته بود “ امیدوارم شهردار ما انتخاب بشه تا اسم ایران که همه سعی در مخدوش کردنش دارند دوباره بر قله افتخارات قرار بگیره.” ما که بخیل نیستیم. در سرزمین کورها یک چشم هم پادشاه بشود که آقای قالیباف همه فن حریف باشد. پاسدار و جبهه ای شجاع و فرمانده نیروی انتظامی و حالا هم شهردار نمونه و فردا هم شاید رییس جمهور بنیادگرای (نه ببخشید، اصول گرا) تکنوکرات! هر جا می رود آنجا آباد می شود. در این سالها آقا دکتر هم شد. قهرمان هستند دیگر و همه فن حریف. حالا چه جوری، نمی دانم.برای ما که سالهای بسیار در محیط های دانشگاهی و علمی اروپا گذرانده ایم، این سرعت ها و دستاوردها در کمترین زمان کمی عجیب است.
در ایران گویا معیارها برای دکتر شدن دگر است. حالا کاری به آقای کردان ندارم و در این نوشته هم قصد ندارم قالیباف را (که بسیار ایرانیان از او به عنوان مدیر لایق نام می برند) با کردان در یک کاسه بگذارم. او نیروی انتظامی را خوب جمع کرد و آنرا به سطح پلیس واقعی رساند تا پس از او دوباره آن را به سطح اراذل و اوباش امروزی پایین آورند. ولی به هر حال، آقای قالیباف همان یک چشم است که در سرزمین کورها پادشاه می شود و نه در جای دیگر. حالا فردا هم بشود رییس جمهور. از جناب احمدی نژاد که بهتر است. البته فاش شده است که هر کس می خواهد رییس جمهور بشود، باید ابتدا شهردار تهران بشود. در آنجا نیروهای جادویی وجود دارند، به ویژه در گاوصندوق آنجا. به هر رو، همه این قهرمانی ها در همان سرزمین کورها در جریان است، در کویری که لنگه کفش نعمتی است. اینها در غیاب متخصصان و دانشمندان و اندیشمندان واقعی این سرزمین که یا به خارج رانده شده اند و یا خانه نشین، به اینجاها رسیده اند. یادمان نرود!
تهران
به هرحال چون چند صد نفر دیگر تصمیم گرفتم پیاده بروم و به دنبال دیگران در کنار بزرگراه رسالت به راه افتادم. البته به برکت ترافیک قفل شده، می شد در امنیت در کنار بزرگراه پیاده روی کرد. البته نه امنیت کامل چون موتور سوارها برایشان همه جا مسیر باز است؛ لابلای ماشین ها یا حاشیته سمت راست و یا پیاده روها. البته پیاده رو در این بخش بزرگراه که خروجی تونل نیز هست و 2-3 سال پیش در دوران شهرداری احمدی نژاد راه اندازی شده و شبها نورپردازی زیبایی هم دارد، تعریف نشده است. یک تکه حاشیه در آنجاست که بدون معنی تمام می شود و دوباره بدون دلیل شروع می شود. وسط راه دوباره پیاده رو شروع می شود. معلوم نیست عابر پیاده چگونه باید تا آنجا بیاید که بتواند از پیاده رو استفاده کند. البته همان پیاده رو نیز به زودی دوباره تمام می شود. در حاشیه بزرگرا ه به پل می رسم. این پل محل عبور عابر دارد که البته نه قبل پل و نه پس از آن پیاده رویی تعریف نشده است. این وضع را از هر سو در هر بزرگراهی در تهران بروید، مشاهده می کنید.
این بخش از بزرگراه رسالت که از شرق به تونل می رود و چند سال پیش با های و هوی آن را به همراه تونل گشودند، یک شاهکار معماری شهرسازی نیز هست که هوش موجود در شهرداری تهران را نشان می دهد. وقتی با ماشین از شرق به غرب می آیید، پیش از رسیدن به تونل اگر بخواهید به بزرگراه آفریقا، میدان ونک و یا میدان آرژانتین بروید، باید از یک خروجی بروید که پهنایش تنها برای عبور یک ماشین کافی است. در حالی که بزرگراه رسالت پیش از رسیدن به این خروجی پنج باند دارد (که البته همیشه شش یا هفت ماشین در کنار هم می روند و کسی به خط کشی توجه ندارد). ورودی تونل سه باند دارد ولی معلوم نیست که چرا این خروجی تنها باید پهنایش به اندازه یک ماشین باشد. این در حالی است که در ترافیک کاری هر صبح شاید 60 یا 70 درصد ماشین ها از شرق به سوی میدان آرژانتین و بزرگراه آفریقا می روند. هر روز بیایید ببینید که چه معرکه ای است. آن طرف تر به سوی تونل شش باند خط کشی کرده اند که تا به ورودی تونل برسد، سه باند محو می شوند و معلوم نیست جریان این همه جا که باید به آن خروجی تنگ اضافه می شد، چیست. چون تونل تنها سه باند ورودی دارد. انسان از این همه هوش و درایت می ماند که آیا حضرات شهر ساز در شهرداری همه مدارکشان را از آکسفورد آقای دکتر کردان گرفته اند؟ آیا آنها چیزی چون طراحی ترافیک و تئوری صف در ریاضی و این چیزها شنیده اند یا هر کاری می کنند الابختکی است؟ به هر حال هر روز آنجا بساطی است. به ویژه که رانندگان مودب تهرانی پشت سر هم که نمی مانند که نوبتشان بشود. انها همدیگر را دور می زنند و در نتیجه لانه زنبوری در آن گذرگاه تنگ ایجاد می شود که همه می خواهند خود را زودتر از دیگران در آن بچپانند. یک مامور بخت برگشته پلیس هم همیشه در آنجاست که نمی دانم او چرا باید در آنجا باشد. چون هیچ کاری به جز تمرین ماهیچه دست راستش از او بر نمی آید.
به هر حال پس از دو ساعت به مقصد می رسم با کفش های گلی و سردرد ناشی از دود ماشین هایی که ایستاده اند ولی موتورشان روشن است. و این یک پیاده روی در یک مسیر تازه ساخت و مدرن تهران بود. حالا اگر بخواهم از نیاز به مسیر دوچرخه و اسکیت و چراغ راهنمایی مورد نیاز آنها و غیره بگویم که دیگر هیچ! خود می دانم که زیاده خواهی کرده ام.
کوچه های تهران را دیده اید؟ همین کوچه های مسکونی که در بچگی در آنها توپ بازی می کردیم. پیاده روهای کوچه ناامن ترین جای آن است. نمی توان بیست متر در یک کوچه راه رفت بدون آن که با مانعی روبرو شوی و یا خطری پیش بیاید، هم چون ورودی پارکینگ خانه ها که ناگهان کف پیاده رو را گود می کند. دایم باید از پله بالا بروی و پایین بیایی و یا ماشین هایی که پیاده رو را کامل گرفته اند و یا موتورسیکلت هایی که هوشمندانه موتور را عمود بر پیاده رو گذاشته اند و در نهایت تو را وادار می کنند که از وسط کوچه راه بروی و همین است که به جز من تازه وارد کسی از پیاده رو نمی رود. همه از وسط کوچه می روند و همان ها وقتی با ماشین می روند، به همنوعان پیاده شان اعتراض می کنند که شماها چقدر بی فرهنگ هستید.
هزار چیز دیگر در این شهر وجود دارد که از هر سو در تهران بروی، می بینی و در می مانی که مدیریت این شهر دست کیست و هوش ساکنان این شهر کجاست.
تهران از دیدگاه مدیریت شهری یک شهر ورشکسته است و هیچ چیزی ندارد که بخواهد به دیگران نشان دهد. این با وجودی است که تهران شهری است که نسبت به بسیاری از شهر های اروپایی توپولوژی مدرنی دارد و در آن بسیار راحت تر از لندن و پاریس می توان زیرساختارهای لازم را ایجاد کرد. خیابان های مستقیم و به نسبت پهن و عمود بر هم کار را بسیار راحت می کند؛ خانه هایی که همه بر خلاف شهری چون وین که خانه های 300-400 ساله دارد که میراث فرهنگی اجازه هیچ گونه تغییری نمی دهد، چه رسد به تخریب، پس از بیست سال کلنگی محسوب می شوند و به راحتی می توان آنها را خرید و خراب کرد و خیابانی را ساخت یا پهن کرد. اما مشکلات تهران کماکان همان مشکلات چهل سال پیش است. چهل سال است مترو می سازند. چهل سال است که می شنویم که تهران وسایل نقلیه عمومی کم دارد. چهل سال است می گویند هوای تهران آلوده است. ولی چه دستاوردی دیده ایم؟ به جز دو خط مترو چیز قابل توجهی ندیده ایم. 7،74 میلیون نفر در این شهر زندگی می کنند و هیچ گونه دشواری غیر قابل حلی برای گسترش زیرساختار وسایل نقلیه عمومی وجود ندارد. نگاهی به استانبول 17 میلیون نفری بیاندازید یا لندن، پاریس، آمستردام یا سائو پاولوی 20 میلیون نفری. همه این شهرها یا متروی پیشرفته دارند و یا تراموا و شبکه اتوبوس رانی تنگاتنگ به همراه مترو؛ آن هم با آن خیابان هایشان تنگ و پر پیچ که به ویژه در شهرهای قدیمی اروپایی چون لندن یا پراگ و وین عمرشان به چند صد سال می رسد و خیابان هایشان از دوران درشکه است، اکنون به اندازه کافی اتوبوس، تاکسی و حتی درشکه رفت و آمد می کنند. حالا نگاهی به تهران 50-60 ساله بیاندازید. یک مدیریت لایق می تواند به سرعت قطار سبک شهری را راه بیاندازد، مترو را گسترش دهد و اتوبوس ها را افزایش دهد. اما این شهر پیرو فساد عمومی کشور، در چنان فسادی فرو رفته است که در شهرداری تهران 300 میلیارد تومان پول گم می شود و تا زمانی که احمدی نژاد در آنجاست، کسی بویی نمی برد. قالیباف آن را آن هم در جریان خرده حساب های سیاسی فاش می کند. ولی نه کمیسیونی تشکیل شده و نه کسی مورد بازخواست قرار گرفته است. جریان هم در حال حاضر مسکوت گذارده شده است. وقتی چنین چیزی توجه افکار عمومی را نیز آن چنان جلب نمی کند و همه نسبت به آن کمابیش بی تفاوت هستند، چگونه می توان انتظار داست که مثلا در مورد آلودگی هوا حساسیت ایجاد شود؟
یک تحقیق دانشگاهی که روزنامه شرق چند سال پیش منتشر کرده بود، آورده بود که %70 مردم تهران شهرنشین هستند ولی شهروند نیستند. آنها روش زندگی شهری را نمی دانند. این از دید من بزرگترین دشواری این شهر است. کسی که اصول زندگی در شهر را نمی داند، نه وظیفه خود را می داند و نه به قانون احترام می گذارد. توقعی هم ندارد و از حقوق خود نیز خبر ندارد که آن را از ارگان هایی که خود آنها را انتخاب کرده است، بخواهد. آن ارگان ها را هم بر اساس نیاز مدنی و شهروندی خود انتخاب نکرده است. این است که نتیجه این می شود که 7،5 میلیون نفر در هم می لولند، با این ترافیک زندگی می کنند که تنها بخشی از آن ناشی از کمبود وسایل نقلیه عمومی است و بخش دیگرش رفتار (اگر بگویم وحشیانه ناراحت نشوید) راننده های تهرانی که رعایت هیچ چیز را نمی کنند، نه ادب اجتماعی می دانند و نه حتی به پلیس احترام می گذارند و کارشان تعرض به حقوق دیگران است. با آلودگی هوایی زندگی می کنند که بخش بزرگ آن بدون دلیل منطقی به وجود می آید و مقصر آن خودشان هستند. تا به حال دیده اید که در یک پایانه اتوبوس رانی که همیشه تعدادی اتوبوس در ابتدای خط ایستاده اند، حتی یک اتوبوس خاموش باشد؟ من سال هاست که هر بار راهم به تهران می افتد، به این مورد ویژه دقت می کنم و هنوز این را ندیده ام. در عوض بارها دیده ام که رانندگان همان اتوبوس ها پشت اتوبوس روشن در کنار دود چند نفری ایستاده و گرم نوشیدن چای و گفتگو هستند. هوش را می بینید؟
در گذشته در دپوهای شرکت واحد در غرب و شرق تهران اتوبوس ها حتی در طول شب نیز روشن می ماندند چون می گفتند که اگر آنها را خاموش کنینم، دیگر روشن نمی شوند. همیشه بر فراز دپوهای شرکت واحد در آریا شهر و نارمک یا شاید جای دیگر که نمی شناسم، ابر سیاهی در هوا بود. هوش را ببینید! آن هم در شهری که از سه سو در میان کوهها قرار دارد و جریان هوا در آن محدود است.
تهران حدود 300 کیلومتر بزرگراه دارد که همه شش بانده هستند. در هر چند صد متر پل عابر پیاده وجود دارد که در مناطق مسکونی فاصله کمتر هم هست. اما تقریبا هر روز می توانید مردمانی را ببینید که در سایه پل عابر از عرض بزرگراه رد می شوند ولی از روی پل نمی روند. با وجودی که زیر این پل ها تا دویست متر این طرف و دویست متر آن طرف پل در میان بزرگراه نرده بلند گذاشته اند که عابر پیاده نتواند رد شود، ولی همیشه کسانی را می بینید که یا در امتداد نرده می روند که رد شوند و یا اگر ورزشکار باشند از نرده می پرند. روشن است که تعداد کسانی که زیر ماشین می روند نیز زیاد است.
این داستان سر درازی دارد و می توان از رفتار تهرانی ها در مورد زباله ریختن در خیابان ها، عدم رعایت آیین نامه رانندگی به خشن ترین شکل آن، ایجاد سروصدا و مزاحمت برای همسایه ها، دشواری های همزیستی در آپارتمان ها و غیره گفت که البته تهرانی ها خود بیشتر از این مشکلات می دانند.
در تهران مردمانی زندگی می کنند که از روستا بریده ولی هنوز به شهر نرسیده اند. از روستا بریده اند چون زندگی در روستا نیز نظم ویژه خود را دارد که در شهر قابل اجرا نیست. به شهر نرسیده اند چون تقریبا هیچ کدام از اصول زندگی شهری را رعایت نمی کنند. در هر عرصه ای که بنگرید، تهرانی ها دچار مشکل هستند. این روستاییان در نیمه راه مانده و به قول خودشان “باکلاس” (که هیچ وقت در نیافتم که تعریف خودشان از “کلاس” چیست)، آن چنان نیز به خود می بالند و مغرور هستند که تهرانی هستند که انسان فکر می کند که تنها یک مهد تمدن در جهان وجود دارد و آن هم تهران است.
تهران یک شهر نمونه است و کلی ویژگی دارد که آن را از کلان شهر های دیگر متمایز می سازد، همین ویژگی هایی که در اینجا بخشی را که به ذهنم رسید و گفتم. البته اگر بخواهیم احساس خوبی به ما دست بدهد، می توانیم از دشواری های سائوپاولو، جاکارتا یا لاگوس بگوییم که به عنوان تهرانی احساس خوشبختی کنیم.
رزرو اتاق هتل برای هکتور برلیوز
“رفته بودم به وزارت ارشاد برای سازماندهی و گرفتن مجوز برای یک کنسرت کلاسیک که می خواستم برگزار کنم. جناب مسئول پس از سین جیم فراوان پرسید: خوب، قطعه اول چیست و از کیست؟ گفتم: از یکی از دوستان اطریشی من به نام …. گفت: خوب پس اتاق هتل می خواهد؟ گفتم بله. به دستیارش نگاه کرد و گفت: یک اتاق برای آقای … رزرو کنید. بعد دوباره از من پرسید: قطعه دوم چیست و از کیست؟ گفتم: این از خودم است. گفت: شما هم اتاق می خواهی؟ گفتم: نخیر آقا من که این همه سال است که خانه ام همین جا در تهران است. پرسید: قطعه سوم از کیست؟ گفتم از هکتور برلیوز. بلافاصله به سوی دستیارش برگشت و گفت: برای هکتور برلیوز یک اتاق رزرو کنید.”
هکتور برلیوز در سال 1869 عمرش را داده است به جناب مدیرکل وزارت ارشاد!
کافه ها و رستوران های تهران
- ایران کشور چای خورهاست. دست کم از شونصد سال پیش و از زمان گشایش هند و آمدن چای به ایران، چای نوشیدنی ملی ایرانیان است. حالا اگر کسی از خارج بیاید و خیال کند که می تواند به یک کافه برود و چای عالی بنوشد، کور خوانده است. یک روز به هنگام یک تهران گردی از میدان بهارستان تا آخر خیابان خرمشهر در عباس آباد را پیاده رفتیم و گفتیم در اولین کافه یک چای می خوریم و اگر شما در کویر لوت پنگوئن یافتید، ما هم در این مسیر چای گیرمان آمد. دریغ از یک قهوه خانه یا چایخانه! دست آخر به یک “کافی شاپ” رفتیم و یک نسکافه مزخرف شیرین خوردیم.
- اگر هم جایی چای یافتید، باید خیلی ساده لوح باشید که بروید و چای سفارش دهید. چای خالی به شما نمی دهند. روبروی جام جم در پاساژ جام جم در کافی شاپ طبقه دوم چای در سماور دارند. در آنجا یک خانم متکبر و بی ادب در پشت صندوق به شما خواهد گفت: “چای خالی نمی فروشیم. باید شیرینی هم بخورید.” حالا اگر شیرینی هم خورده باشید و چای دوم بخواهید، او باور نخواهد کرد و باید یک جوری حالیش کنید که دروغ نمی گویید. وگرنه دروغ می گویید. همان گونه که پیش آمد.
- یک روز صبح که کسی را در فرودگاه مهرآباد بدرقه کردم، به خود گفتم که پیش از رفتن به کار، یک جایی پیدا کنم و یک صبحانه خوب بخورم (کاری که در هر کجای اروپا چشم بسته یک کار لذت بخش است). آمدم میدان آزادی وهیچ چیز حتی یک کیوسک قراضه هم که مثلا پیراشکی و چای داغ بفروشد، نبود. جایی که در آن ساعت صبح شاید پنجاه هزار نفر می ایند و می روند. نه شهرداری عقلش رسیده که جایی را باز کند و نه هیچ کس دیگر. حالا در همان ساعت صبح بروید به ایستگاه متروی “ویکتوریا” در لندن و ببینید تفاوت را. سپس به میدان ونک رفتم و تنها یک حلیم فروشی و کله پزی یافتم و دیگر هیچ! دست آخر پس از متر کردن فراوان خیابان گاندی تا باز شدن یک خواروبار فروشی (به فارسی جدید: سوپری)، از آنجا یک نصفه نان بربری و یک خامه پاستوریزه خریدم و صبحانه را پشت میز کارم خوردم.
- یک بار پس از برگشتن از کوه با چند نفر از همکاران به یک بستنی فروشی در میدان تجریش که گمان کنم روبروی سینما آستارا بود، رفتیم که چند میز و صندلی پلاستیکی داشت (چیزی که در تهران بسیار نایاب است که بشود در یک بستنی فروشی نشست). در آنجا بستنی و فالوده سفارش دادیم که بخوریم و کمی هم گپ بزنیم. شاید بیست دقیقه آنجا بودیم و جز ما هم مشتری دیگری نبود وهنوز نفر آخر گرم فالوده اش بود که صاحب بستنی فروشی که لنگی هم بر دوش داست، آمد و گفت: “ بستنی تونو خوردین، پاشین برین.”
- اگر از کنار ساندویچ فروشی رد شوید و تشنه باشید، به شما نوشابه خنک نخواهند داد. باید ساندویچ هم بخرید
- میهمان از آلمان داشتیم که عاشق خورش فسنجان است و می گوید: “حالم از این همه کباب به هم می خورد. این همه غذاهی عالی دارید. چرا نمی شود در رستوران خورش سفارش داد؟” روزی در غروب پس از تماس تلفنی با کلی رستوران و سپس گشتن از میدان ونک تا تجریش، جایی را نیافتیم که چیزی جز کباب داشته باشند. دست آخر در جایی کسی رستوران “شاطر عباس” را در چهارراه پارک وی معرفی کرد. به آنجا رفتیم و بازهم تنها انواع کباب را یافتیم. تسلیم شدیم و آنجا شام خوردیم و پول کلی چیزها را که سفارش نداده بودیم را نیز پرداخت کردیم. غذایش بد نیست ولی گارسون ها را گویا از سر مزرعه و خیش شخم زنی می آورند. نه طرز حرف زدن می دانند و نه می توانند میز را بچینند. البته این نیز در انحصار این رستوران نیست. بدون اغراق تاکنون در ایران گارسونی را ندیده ام که آموزش این کار را دیده باشد و بتواند میز را درست بچیند و یا درست جمع کند. چه برسد به این که مودب باشد و یا آن ادب ظاهری تملق آمیز را که داد می زند که ریاکاری است را نداشته باشد و صادق باشد.
- این رستوران های بالای شهر هم که “کلاس (نمی دانم منظور ایرانی ها از این واژه چیست. وقتی می پرسی خودشان هم درک واحد ندارند ولی استفاده می کنند)” خودشان را دارند. می روی و می خواهی غذا بخوری. باید هفت زبان خارجی بلد باشی تا بتوانی منوی غذا را بخوانی (میهمان نوازی از همین جا آغاز می شود که نتوانی منو(یعنی کارت غذا) را بخوانی). شنیسل (منظور شنیتسل است) دارند و شاتوبریان و کوفت و زهرمار. اول خیال می کنی که خوب اینها همانی است که از جای دیگر می شناسی. بعد می بینی که نه! تو می توانی بزرگ شده اروپا باشی ولی در تهران یاد می گیری که شاتوبریان آنی نیست که در فرانسه می خوری بلکه در تهران است که البته بر خلاف اروپا در اینجا این غذاها با این اسم های عجیب و غریب بیشترشان شبیه هم هستند و مزه مشابه می دهند. فقط قیمت شنیسل تهرانی دو برابر شنیتسل اصل وین است که می توانی آن را با بهترین کیفیت در اتریش بخوری. هر که باور نمی کند، یک سر برود آن رستوران در خیابان ولی عصر که قبلا اسمش “چاتانوگا” بود و هم شاتوبریان سفارش دهد و هم شنیسل. ظاهرش مثل نهارخوری های کارخانه ها می ماند و با چراغ های مهتابی فضای رومانتیک درست کرده است!
- وای به روزی که در تهران نیاز به توالت پیدا کنید. اگر جایی را یافتید؟ اگر هم یافتید، آیا تمیز بود؟
هر وقت هم که در تهران بگردی، این کافه ها پر هستند از مشتری. برخی از تهرانی های تازه به دوران رسیده و نوکیسه هم که نه می دانند پولهایشان را چه جوری خرج کنند و نه می دانند که چه انتظاری باید داشته باشند، مشتریان این کافه ها با نام لوس “کافی شاپ” و رستوران ها هستند و دلشان غنج می رود وقتی به جای شیرموز خودمان، “بانانا شیک” نوش جان می فرمایند. انگار در علی آباد سفلی همیشه بزشان بانانا شیک تولید می کرده. یک سر به آن “کافی شاپ” روبروی تتاتر شهر بزنید و ببینید که چیزی از منوی آن می فهمید! استروبری شیک، کوپ بستنی و هزار اسم چرند دیگر. برای من قابل درک نیست که چرا در تهران اسم این چیزها باید اسم خارجکی باشد. مگر زبان فارسی که برای ساخت واژه چون آلمانی، فرانسه یا عربی بسیار قوی است، چه کم دارد که اینها می آیند واژه های عجیب و غریب زبان های دیگر را که بسیاری از آنها از مفهوم خود نیز خارج گشته اند و یا در فارسی معنی دیگری دارند، را برای خوراکی های معمولی و آشنای ایرانی استفاده می کنند؟ چرا باید تهرانی و ایرانی نتواند یک غذای با کیفیت خوب و با آرامش بخورد بدون این که با این کارهای تازه به دوران رسیده ها و آنهایی که می خواهند یک شبه میلیونر شوند، سروکار داشته باشد؟
حالا:
- بروید به پاریس! بولوار شانزه لیزه که همه شنیده اند و می شناسند. هر که هم که ندیده، می داند که جای بسیار گرانی است. ساعت 9 صبح یک روز زیبای بهاری بروید آنجا و در یکی از کافه های شلوغ آنجا که در پیاده رو میز و صندلی چیده است، بنشینید. تنها یک قهوه سفارش دهید که شاید بشود 3-2،5 یورو (یعنی از چرندیاتی که به نام کاپوچینو یا به قول یکی کاپوچونو در تهران به شما می دهند، ارزان تر). بعد یک روزنامه 150 صفحه ای لوموند هم باز کنید و تا 4 بعد از ظهر آنجا بنشینید و آن را از سر تا ته بخوانید. اگر کسی چیزی به شما گفت؟ بروید به لندن، به کاونت گاردن یا لستر اسکوور! یک چای با شیر یا یک قهوه سفارش بدهید و تا ظهر به همهمه خیابان بنگرید. بروید به مادرید، بروکسل یا هامبورگ. بروید به وین، پراگ، بوداپست یا برلین. فرهنگ میهمان نوازی را در کافه ها و رستوران ها ببینید تا بفهمید که جای میهمان نوازی تهرانی گنده گوی هوچی و حقه باز دروغ گو کجاست.
چقدر می شود هنوز نوشت!