Showing posts with label Joke. Show all posts
Showing posts with label Joke. Show all posts

Monday

تعبیر خواب

روزی یکی از مریدان پریشان حال ،به نزد شیخ آمد و عرض کرد -

یا شیخ خوابی دیدم بس ناگوار! فرمود: بنال ببینم تعبیرش چه بُود ؟

گفت : خواب مردمانی دیدم که از تنشان گوشت همی کندند و گوشت را به دهانشان همی گذاردند

رنگ از رخسار شیخ پرید ، فرمود : به گمانم زمان پرداخت یارانه ها رسید

Friday

وصف الحال

مردها کاین گریه در فقدان همســــــــر می کنند
بعد مرگ همســـــــر خود ، خاک بر سر می کنند !

خاک گورش را به کیسه ، سوی منزل مـــی برند !
دشت داغ سینــه ی خـــــود ، لاله پرور می کنند

چون مجانین ! خیره بر دیوار و بر در مــی شوند
خاک زیر پای خود ، از گریه ، هــــی ! تر می کنند

روز و شب با عکــس او ، پیوسته صحبت می کنند
دیده را از خون دل ، دریای احمـــــر مــــی کنند !

در میان گریه هاشان ، یک نظر ! با قصد خیـــــر !!
بر رخ ناهیـد و مینـــــا و صنــــــوبر می کنند !

بعدِ چنـــدی کز وفات جانگــــــداز ! او گذشـــت
بابت تسلیّت خــود ! فکـــر دیگـــــر مـــی کنند

دلبری چون قرص ماه و خوشگل و کم سن و سال
جانشیـــــن بی بدیل یار و همســــــر می کنند

کــج نیندیشید !! فکــر همســــــر دیگر نیَند !
از برای بچه هاشان ، فکر مـــادر مـــی کنند !!


دلیل شرافتمندانه

روزی، وقتی هیزم شکنی مشغول قطع کردن یه شاخه درخت بالای رودخونه بود ،تبرش افتاد تو رودخونه وقتی در حال گریه کردن بود یه فرشته اومد و ازش پرسید: چرا گریه می کنی؟

هیزم شکن گفت که تبرم توی رودخونه افتاده. فرشته رفت و با یه تبر طلایی برگشت.

" آیا این تبر توست؟" هیزم شکن جواب داد: " نه

فرشته دوباره به زیر آب رفت و این بار با یه تبر نقره ای برگشت و پرسید که آیا این تبر توست؟ دوباره، هیزم شکن جواب داد : نه

فرشته باز هم به زیر آب رفت و این بار با یه تبر آهنی برگشت و پرسید آیا این تبر توست؟

جواب داد: آره. فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به او داد و هیزم شکن خوشحال روانه خونه شد...

یه روز وقتی هیزم شکن داشت با زنش کنار رودخونه راه می رفت زنش افتاد توی آب..(هههههههههههههههه!!!) .

هیزم شکن داشت گریه می کرد که فرشته باز هم اومد و پرسید که چرا گریه می کنی؟

اوه فرشته، زنم افتاده توی آب ...فرشته رفت زیر آب و با جنیفر لوپز برگشت و پرسید : زنت اینه؟

آره " " هیزم شکن فریاد زد

فرشته عصبانی شد. " تو تقلب کردی، این نامردیه"

هیزم شکن جواب داد : اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. میدوونی، اگه به

جنیفر لوپز " نه" میگفتم تو میرفتی و با کاترین زتاجونز می اومدی. و باز هم اگه به

کاترین زتاجونز "نه" میگفتم تو میرفتی و با زن خودم می اومدی و من هم میگفتم

آره . اونوقت تو هر سه تا رو به من می دادی اما فرشته، من یه آدم فقیرم و توانایی

نگهداری سه تا زن رو ندارم، و به همین دلیل بود که این بار گفتم آره...

نکته اخلاقی : اینه که هر وقت یه مرد دروغ میگه به خاطر یه دلیل شرافتمندانه و مفیده!!!

جعبه کفش

زن وشوهری بیش از 60 سال بایکدیگر زندگی مشترک داشتند.آنها همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند.در مورد همه چیز باهم صحبت می کردند وهیچ چیز را از یکدیگر پنهان نمی کردند مگر یک چیز:یک جعبه کفش در بالای کمد پیرزن بود که از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نکند ودر مورد آن هم چیزی نپرسد
در همه این سالها پیرمرد آن را نادیده گرفته بود اما بالاخره یک روز پیرزن به بستر بیماری افتاد وپزشکان از او قطع امید کردند.در حالی که با یکدیگر امور باقی را رفع ورجوع می کردند پیر مرد جعبه کفش را آورد و نزد همسرش برد
پیرزن تصدیق کرد که وقت آن رسیده است که همه چیز را در مورد جعبه به شوهرش بگوید.پس از او خواست تا در جعبه را باز کند .وقتی پیرمرد در جعبه را باز کرد دو عروسک بافتنی ومقداری پول به مبلغ 95 هزار دلار پیدا کرد پیرمرد دراین باره از همسرش سوال نمود.
پیرزن گفت :هنگامی که ما قول وقرار ازدواج گذاشتیم مادربزرگم به من گفت که راز خوشبختی زندگی مشترک در این است که هیچ وقت مشاجره نکنید او به من گفت که هروقت از دست توعصبانی شدم ساکت بمانم ویک عروسک ببافم.
پیرمرد به شدت تحت تاثیر قرار گرفت وسعی کرد اشک هایش سرازیر نشود فقط دو عروسک در جعبه بود پس همسرش فقط دو بار در طول زندگی مشترکشان از دست او رنجیده بود از این بابت در دلش شادمان شد پس رو به همسرش کرد وگفت این همه پول چطور؟پس اینها ازکجا آمده؟
.پیرزن در پاسخ گفت :آه عزیزم این پولی است که از فروش عروسک ها به دست آورده‌ام

Monday

روزی همه دانشمندان مردند و وارد بهشت شدند آنها تصمیم گرفتند تا قایم موشک بازی کنند
متاسفانه انشتین اولین نفری بود که باید چشم می گذاشت. او باید تا 100 میشمرد و سپس شروع به جستجو میکرد.
...همه پنهان شدند الا نیوتون
نیوتون فقط یک مربع به طول یک متر کشید و درون آن ایستاد. دقیقا در مقابل انشتین.

…97, 98, 99.100. انشتین شمرد
.او چشماشو باز کرد ودید که نیوتون در مقابل چشماش ایستاده. انشتین فریاد زد نیوتون بیرون( سك سك) نیوتون بیرون( سك سك)
نیوتون با خونسردی تکذیب کرد و گفت من بیرون نیستم.
..او ادعا کرد که اصلا من نیوتون نیستم.
...تمام دانشمندان از مخفیگاهشون بیرون اومدن تا ببینن اون چطور میخواد ثابت کنه که نیوتون نیست...
..نیوتون ادامه داد که من در یک مربع به مساحت یک متر مربع ایستاده ام... که منو نیوتون بر متر مربع میکنه .........
...از آنجایی که نیوتون بر متر مربع برابر یک پاسکال می باشد بنابراین من پاسکالم پس پاسکال باید بیرون بره (پاسکال سك سك)

Thursday

جماعت ایرانی!!!

ميگن يه روز جبرئيل ميره پيش خدا گلايه ميکنه که: آخه خدا، اين چه وضعيه آخه؟ ما يک مشت ايرونی داريم توی بهشت که فکر ميکنن اومدن خونه باباشون! به جای لباس و ردای سفيد، همه شون لباس های مارک دار و آنچنانی ميخوان! بجای پابرهنه راه رفتن کفش آديداس پاشون ميکنن. هيچ کدومشون از بالهاشون استفاده نميکنن، ميگن بدون 'بنز' و 'ب ام و' نميرن! اون بوق و کرنای اصرافيل هم گم شده... يکی ازش قرض گرفت و رفت ديگه خبری نشد! آقا من خسته شدم از بس جلوی دروازه بهشت رو جارو زدم... امروز تميز ميکنم، فردا دوباره پر از پوست تخمه و پسته و هسته هندونه و پوست خربزه است! من حتی ديدم بعضيهاشون کاسبی هم ميکنن و حلقه های تقدس بالای سرشون رو به بقيه ميفروشن. چند تاشون کوپون جعلی بهشت درست کردن و به ساکنين بخت برگشته جهنم ميفروشن. چندتاشون دلالی باز کردن و معاملات املاک شمال بهشت ميکنن. يک سری شون حوری های بهشت را با تهديد آوردن خونه شون و اونارو "سرکار" گذاشتن و شيتيلي ميگيرن. بقيه حوری ها هم مرتب ميگن مارو از ليست جيره ايرانيها بردار که پدرمونو درآوردن، اونقدر به ما برنج دادن که چاق شديم و از ريخت افتاديم.
اتحاديه غلمان ها امضاء جمع کرده که اعضا نميخوان به ديدن زنان ايرانی برن چون اونقدر آرايش کردن و اسپری مو سرشون زدن که هاله تقدسشون اتصالی کرده و فيوزش سوخته در ضمن خانمهای ايرونی از غلمانها مهريه ميخوان.
هفته پيش هم چند ميليون نفر تو چلوکبابی ايرانيها مسموم شدن و دوباره مردن. چند پزشک ايرونی به حوری ها بند کردن که الا و بلا بياييد دماغتونو عمل کنيم.

خدا ميگه: ای جبرئيل! ايرانيان هم مثل بقيه، آفریده های من هستند و بهشت به همه انسان ها تعلق داره. اينها هم که گفتی، خيلی بد نسيت!
برو يک زنگی به شيطون بزن تا بفهمی درد سر واقعی يعنی چی!!!

جبرئيل ميره زنگ ميزنه به جناب شيطان... دو سه بار ميره روی پيام گير تا بالاخره شيطان نفس نفس زنان جواب ميده: جهنم، بخش ايرانيان بفرماييد؟

جبرئيل ميگه: آقا سرت خيلی شلوغه انگار؟

شيطان آهی ميکشه و ميگه: نگو که دلم خونه... اين ايرونيها اشک منو در آوردن به خدا! ميخوام خودمو بازنشست کنم.
شب و روز برام نگذاشتن! تا صورتم رو ميکنم اين طرف، اون طرف يه آتيشی به پا ميکنن!
تا دو ماه پيش که اينجا هر روز چهارشنبه سوری بود و آتيش بازی!... حالا هم که... ای داد!!! آقا نکن! بهت ميگم نکن!!!
جبرئيل جان، من برم .... اينها دارن آتيش جهنم رو خاموش ميکنن که جاش کولر گازی نصب کنن...
يک عده شون بازار سياه مواد سوختی بخصوص بنزين براه انداختن.
چند تا پزشک ايرونی در جهنم بيمارستان سوانح سوختگی باز کردن و براش تبليغ ميکنن و اين شديدا ممنوعه.
چندتاشون دفتر ويزای مهاجرت به بهشت باز کردن و ارواح مردمو خر ميکنن. بليت جعلی يکطرفه بهشت هم ميفروشن.
يک سری شون وکيل شدن و تبليغ ميکنن که ميتونن پيش نکير و منکر برای جهنمی ها تقاضای تجديد نظر بدن.
چند تاشون که روی زمين مهندس بودن ميگن پل صراط ايراد فنی داشته که اونا افتادن تو جهنم. دارن امضا جمع ميکنن که پل بايد پهن تر بشه.
چند هزار تاشون هم هر روز زنگ ميزنن به 118 جهنم و تلفن و آدرس سفارتهای کانادا و آمريکا رو ميپرسن چون ميخوان مهاجرت کنن.
هرروز هزاران ايرونی زنگ ميزنن به اطلاعات و تلفن آتش نشانی جهنم رو ميخوان
الان مراجع داشتم ميگفت ما کاغذ نسوز ميخواهيم که روزنامه اپوزيسيون بيرون بديم.

ببخش! من برم، بعدا صحبت ميکنيم... چند تا ايرونی دارن کوپون جعلی کولر گازی و يخچال ميفروشن... برم يه چماقی بچرخونم

Wednesday

پنج آدمخوار

پنج آدمخوار در يك شرکت استخدام شدند.

هنگام مراسم خوشامدگويي رئيس شرکت گفت: "شما همه جزو تيم ما هستيد. شما اينجا حقوق خوبي مي گيريد و ميتوانيد به غذاخوري شرکت رفته و هر مقدار غذا که دوست داشتيد بخوريد. بنابراين فكر کارکنان ديگر را از سر خود بيرون کنيد".

آدمخوارها قول دادند که با کارکنان شرکت کاري نداشته باشند.

چهار هفته بعد رئيس شرکت به آنها سر زد و گفت: "مي دانم که شما خيلي سخت کار ميکنيد. من از همه شما راضي هستم. امّا يكي از نظافتچي هاي ما ناپديد شده است. کسي از شما ميداند که چه اتفاقي براي او افتاده است؟"

آدمخوارها اظهار بي اطلاعي کردند..

بعد از اينكه رئيس شرکت رفت، رهبر آدمخوارها از بقيه پرسيد:

" کدوم يك از شما نادونا اون نظافت چي رو خورده ؟"

يكي از آدمخوارها با اکراه دستش را بالا آورد. رهبر آدمخوارها گفت:

"اي احمق ! طي اين چهار هفته ما مديران، مسئولان و مديران پروژه ها را خورديم و هيچ کس چيزي نفهميد و حالا تو اون آقا را خوردي و رئيس متوجه شد! از اين به بعد لطفاً افرادي را که کار ميکنند نخوريد"...

Monday

يارو داشته پسرشو در مورد ازدواج نصيحت مي كرده، مي گه: پسرم خواستي زن بگيري، برو از فاميل زن بگير.. ببين تو همين دور وبر خودمون، داييت رفته زن داييت رو گرفته... عموت رفته زن عموت رو گرفته... حتي خود من، اومدم مادرت رو گرفتم

به غضنفر میگن روزی چند ساعت کار میکنی؟ میگه 25 ساعت. میگن مگه میشه؟ میگه صبح ها یک ساعت زودتر بلند می شم.

غضنفر میخواسته بچش رو نصیحت کنه! میگه چند سالته؟ میگه 16 سال میگه : خاک بر سرت الان هم سن سالات 30 سالشونه .

غضنفر رو داشتن ميبردن اتاق عمل، ازش ميپرسن: همراه داری؟ ميگه: آره، خاموشش كردم!!!

غضنفر رو داشتن به جرم قتل زنش محاكمه ميكردن، دادستان ميگه: سنگدل‌تو وقتی داشتی زنت رو ميكشتی، ندای وجدانت رو نشنيدی ?غضنفر ميگه: نه والله! بس كه اين زنيكه جيغ و داد ميكرد مگه ميذاشت ما چيزی بشنويم؟

Tuesday

اولین بیضه بند در سال 1847 در بازی کریکت استفاده شد

The first jock strap was used in cricket in 1847


اولین کلاه ایمنی در سال 1947 استفاده شد
and the first helmet was used in 1947.


یعنی صد سال طول کشید تا مردها بفهمند که مغز هم عضو مهمیه!!!

It took 100 years for men to realize that the brain is also important .....


Thursday

جوك

در زمان جنگهاي صليبي، جنگجويان براي جلوگيري از خيانت همسرانشان از نوع صندوقآهنيبرای اموال و مدارک استفاده مي كردند و به آن قفل مي زدند و كليد آن را به روحاني شهر مي دادند و پس از برگشتن از جنگ، كليد را پس مي گرفتند كه در اين رابطه جوك هاي مختلفي ساخته شد.

يكي از جنگجويان صليبي بعد از قفل كردن ، كليد آن را به روحاني شهر ميده.

هنوز 500 متر دور نشده بود كه روحاني شهر نفس زنان خودشو به جنگجو مي رسونه و ميگه كليد اشتباهه!

Friday

همه سُم دارند

در داستانها و مثلها آمده است که مردی صبح زود (در آن زمان که حمام در منازل نبود و مردم مجبور بودند صبح علی الطلوع به حمام عمومی بروند) به حمام رفت. الحق که کار شاقی بود و اصلا صرف نمی کرد! به هر حال آن آقای قهرمان داستان ما وقتی وارد حمام شد به پای بغل دستی اش نگاه کرد و دید که به جای پا، سُم دارد. ترسید و خواست به فرد دیگری که کمی آن طرف تر مشغول لیف زدن بود بگوید، دید او هم سم دارد. خواست به دلاک بگوید دید دلاک هم همینطور است. خوب که دقت کرد متوجه شد که همه کسانی که در آن حمام هستند سمدار هستند. (در آن زمان اجنّه سم داشتند. چون اکنون دسترسی به آنها نداریم نمی دانیم آیا هنوز هم سمدار هستند یا تغییرات ژنتیکی و جهش نسلی پیدا کرده اند و پا دارند یا نه) القصه قهرمان داستان ما خودش را به حمامی رساند و گفت که این حمام جن زده است و همه اینجا سم دارند. حمامی پای خود را نشان داد و گفت پای آنها اینطوری است؟

Wednesday

شيخي را پرسيدند اسلام چيست؟ شيخ گفت: اسلام ديني است كه اگر در آن داخل شوي سر آلتت ببرند و اگر از آن خارج شوي سر خودت را .

Sunday

چه کشکی، چه پشمی...!

چوپاني گله را به صحرا برد به درخت گردوي تنومندي رسيد.از آن بالا رفت و به چيدن گردو مشغول شد كه ناگهان گردباد سختي در گرفت،خواست فرود آيد، ترسيد. باد شاخه اي را كه چوپان روي آن بود به اين طرف و آن طرف مي برد.
ديد نزديك است كه بيفتد و دست و پايش بشكند.در حال مستاصل شد...از دور بقعه امامزاده اي را ديد و گفت:اي امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پايين بيايم.قدري باد ساكت شد و چوپان به شاخه قوي تري دست زد و جاي پايي پيدا كرده و خود را محكم گرفت.گفت:اي امام زاده خدا راضي نمي شود كه زن و بچه من بيچاره از تنگي و خواري بميرند و تو همه گله را صاحب شوي.
نصف گله را به تو مي دهم و نصفي هم براي خودم...
قدري پايين تر آمد.وقتي كه نزديك تنه درخت رسيد گفت:اي امام زاده نصف گله را چطور نگهداري مي كني؟آنهار ا خودم نگهداري مي كنم در عوض كشك و پشم نصف گله را به تو مي دهم.وقتي كمي پايين تر آمد گفت: بالاخره چوپان هم كه بي مزد نمي شود كشكش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد.وقتي باقي تنه را سُرخورد و پايش به زمين رسيد نگاهي به گنبد امامزاده انداخت و گفت:مرد حسابي چه كشكي چه پشمي؟ما از هول خودمان يك غلطي كرديم غلط زيادي كه جريمه ندارد


كتاب كوچه
احمد شاملو

Friday

پدرسوخته ی ملعون دروغ می ‌گوید. مُرده !

مسافری در شهر بلخ جماعتی را دید که مردی زنده را در تابوت انداخته و به سوی گورستان می برند و آن بیچاره مرتب داد و فریاد می زند و خدا و پیغمبر را به شهادت می گیرد که « والله، بالله من زنده ام! چطور می خواهید مرا به خاک بسپارید؟»

اما چند ملا که پشت سر تابوت هستند، بی توجه به حال و احوال او رو به مردم کرده و می گویند: « پدرسوخته ی ملعون دروغ می ‌گوید. مُرده !»

مسافر حیرت زده حکایت را پرسید. گفتند: «این مرد فاسق و تاجری ثروتمند و بدون وارث است. چند مدت پیش که به سفر رفته بود، چهار شاهد عادل خداشناس در محضر قاضی بلخ شهادت دادند که ُمرده و قاضی نیز به مرگ او گواهی داد. پس یکی از مقدسین شهر زنش را گرفت و یکی دیگر اموالش را تصاحب کرد. حالا بعد از مرگ برگشته و ادعای حیات می کند. حال آنکه ادعای مردی فاسق در برابر گواهی چهار عادل خداشناس مسموع و مقبول نمی افتد. این است که به حکم قاضی به قبرستانش می‌بریم، زیرا که دفن میّت واجب است و معطل نهادن جنازه شرعا ً جایز نیست!»

Thursday

رزرو اتاق هتل برای هکتور برلیوز

“رفته بودم به وزارت ارشاد برای سازماندهی و گرفتن مجوز برای یک کنسرت کلاسیک که می خواستم برگزار کنم. جناب مسئول پس از سین جیم فراوان پرسید: خوب، قطعه اول چیست و از کیست؟ گفتم: از یکی از دوستان اطریشی من به نام …. گفت: خوب پس اتاق هتل می خواهد؟ گفتم بله. به دستیارش نگاه کرد و گفت: یک اتاق برای آقای … رزرو کنید. بعد دوباره از من پرسید: قطعه دوم چیست و از کیست؟ گفتم: این از خودم است. گفت: شما هم اتاق می خواهی؟ گفتم: نخیر آقا من که این همه سال است که خانه ام همین جا در تهران است. پرسید: قطعه سوم از کیست؟ گفتم از هکتور برلیوز. بلافاصله به سوی دستیارش برگشت و گفت: برای هکتور برلیوز یک اتاق رزرو کنید.”

هکتور برلیوز در سال 1869 عمرش را داده است به جناب مدیرکل وزارت ارشاد!

تاریخچه زن به صورت تصویری























Sunday

جوک

در زمان شاه ملعون حکومت نظامی بود، سروانه به سربازش گفت: تو اینجا کشیک بده، از هفت شب به بعد هرکسی رو تو خیابون دیدی در جا بزنش. حرفش که تموم شد، تا اومد بره سوار ماشینش بشه، صدای گلوله اومد. برگشت دید سربازه زده یک بدبختی رو کشته! داد زد: احمق! الان که تازه ساعت پنج بعد از ظهره! سربازه گفت: قربان این یه آدرسی پرسید که عمراٌ تا ساعت نه شب هم پیداش نمیکرد!

Monday

بچه های شیطون

دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگ‌ها بحث مى‌کرد. معلم گفت: از نظر فيزيکى غيرممکن است که نهنگ بتواند يک آدم را ببلعد زيرا با وجودى پستاندار عظيم‌الجثه‌اى است امّا حلق بسيار کوچکى دارد. دختر کوچک پرسيد: پس چطور حضرت يونس به وسيله يک نهنگ بلعيده شد؟معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمى‌تواند آدم را ببلعد. اين از نظر فيزيکى غيرممکن است.دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت يونس مى‌پرسم.معلم گفت: اگر حضرت يونس به جهنم رفته بود چى؟دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسيد.



يک روز يک دختر کوچک در آشپزخانه نشسته بود و به مادرش که داشت آشپزى مى‌کرد نگاه مى‌کرد.ناگهان متوجه چند تار موى سفيد در بين موهاى مادرش شد. از مادرش پرسيد: مامان! چرا بعضى از موهاى شما سفيده?مادرش گفت: هر وقت تو يک کار بد مى‌کنى و باعث ناراحتى من مى‌شوی، يکى از موهايم سفيد مى‌شود. دختر کوچولو کمى فکر کرد و گفت: حالا فهميدم چرا همه موهاى مامان بزرگ سفيد شده!


عکاس سر کلاس درس آمده بود تا از بچه‌هاى کلاس عکس يادگارى بگيرد. معلم هم داشت همه بچه‌ها را تشويق مي‌کرد که دور هم جمع شوند. معلم گفت: ببينيد چقدر قشنگه که سال‌ها بعد وقتى همه‌تون بزرگ شديد به اين عکس نگاه کنيد و بگوئيد: اين احمده، الان دکتره. يا اون مهرداده، الان وکيله.يکى از بچه‌ها از ته کلاس گفت: اين هم آقا معلمه، الان مرده.


معلم داشت جريان خون در بدن را به بچه‌ها درس مى‌داد. براى اين که موضوع براى بچه‌ها روشن‌تر شود گفت بچه‌ها! اگر من روى سرم بايستم، همان طور که مى‌دانيد خون در سرم جمع مى‌شود و صورتم قرمز مى‌شود. بچه‌ها گفتند: بله معلم ادامه داد: پس چرا الان که ايستاده‌ام خون در پاهايم جمع نمى‌شود؟ يکى از بچه‌ها گفت: براى اين که پاهاتون خالى نيست.


بچه‌ها در ناهارخورى مدرسه به صف ايستاده بودند. سر ميز يک سبد سيب بود که روى آن نوشته بود: فقط يکى برداريد. خدا ناظر شماست. در انتهاى ميز يک سبد شيرينى و شکلات بود. يکى از بچه‌ها رويش نوشت: هر چند تا مى‌خواهيد برداريد! خدا مواظب سيب‌هاست

Persian grandmother just came from Iran and wanted to become a citizen

In the United States. So she took her grandson with her to take her citizenship exam. The immigration officer told the Persian woman that he had to ask her 4 simple questions about America and if she answers them correctly, she would become a citizen. She Said, "Ok,
but I no speak English, I bringing my grandson".


The man Said, "Ok, so he will translate". Now for your first
question...

1) What is the capital of America ?

The Iranian woman's grandson told her, "Man kojaa raftam daaneshgaah?"
"Washington! !" said the grandma. "That was correct, now for question number 2...

2) When is Independence Day for America ?
The Grandson Said, "Neyman Marcoos kay haraaj daare?"
"July Forth!!", the grandma said.
"Correct, now for question number 3...

3) Who ran for President this year but lost?
The grandson told his grandmother, "Oon Martike ke baa dokhtare shomaa aroosi kard, ke doosesh nadaarin, kojaa bere?"
She Said, "Too goor!!!"
"Wow, wonderful job, now for your final question...

4) Who is the President of the United States now?
The grandson so translated, "Har vaght aghaajoon migoozeh, as chish naaraahat mishi?"

"Boosh!!", grandma answered.

She is a US citizen now....

Wisst ihr woran man Perser erkennt?

1. Du trinkst jeden morgen chay und nuno panir
2. Du benutzt mindestens 5 mal am Tag Wörter wie "azizam", "ghorboonet beram",
"ekhtiar darin", "sharmande"
3. Du beginnst jeden zweiten Satz mit "bebin"
4. Wenn du um 17 Uhr eine Verabredung hast, gehst du um 18 Uhr los
5. Deine Eltern wollen, dass du doktor/mohandes wirst
6. Deine Mutter sagt mindestens 2 Mal am Tag zu dir "bacham, ghorboonet beram"
7. Sobald du von einer Hochzeit/mehmooni o. ä. kommst, fängst du an zu lästern
8. Wenn du in einem Iranischen Restaurant essen gehst und zahlen willst, sagt der
Kellner "ghabeletoon nadare"
9. Dein Kleiderschrank besteht größtenteils aus schwarzer Kleidung
10. Mindestens einer aus deiner Familie oder aus der Verwandtschaft war ein guter
Freund von dem SHAH (joone amash)

11. Wenn es ums Bezahlen geht, tust du so, als ob du bezahlen willst, dabei ist es
nur "tarof shabdolazimi"
12. Wenn du Besuch erwartest, die um 13 Uhr da sein sollten, empfängst du sie um 16
Uhr
13. Du und deine iranischen Gäste redet noch 30 Minuten vor der Tür, dabei wolltest
du sie nur bis zur Tür begleiten
14. Wenn du auf die Toilette gehst scheint es, als seiest du dort eingeschlafen
15. Deine Mutter will konsequent sein, aber "delesh nemiad"
16. Dein Vater will am liebsten, dass seine Tochter immer bei ihm bleibt
17. Du isst mindestens einmal am Tag Reis und Fleisch
18. Du isst Salat tellerweise
19. Wenn du Besuch erwartest steht auf dem Tisch ein Riesenhaufen Obst
20. Du bist ein Dickkopf

21. Deine Mutter erwartet 4 Gäste und kocht so viel wie für 10 Gäste
22. Wenn du zu Besuch bist sagt man dir ständig "rooze gerefti? mive bokhor, shirini
bokhor"
21. Dein/e Onkel/Tante sagt zu dir "dayi"/"khale"
22. Dein/e Vater/Mutter sagt zu dir "baba"/"maman"
23. In jedem deiner Zimmer ist ein Perserteppich
24. Dein Lieblingsessen ist neben chelo kabab ghorme sabzi oder zereshk polo
25. Deine Eltern sagen zu school eskool, zu Schrank eschrank
26. Du trägst einen Irananhänger
27. Deine Internet-IDs enthalten persian/iranian
28. Jungs: Deine Eltern erlauben dir nicht deine Augenbrauen zu zupfen
29. Jungs: Deine Eltern erlauben dir nicht Ohrstecker zu tragen
30. Männer: Du und deine Frau habt Euch scheiden lassen, aber du erlaubst ihr immer
noch nicht, sich mit anderen Männern zu verabreden

31. Wenn du Besuch hast sagst du "khoone khodetoone"
32. Du hast schöne, große Augen
33. Du hast lange Wimpern
34. Deine Eltern meckern ständig, dass du ins Solarium gehst, weil sie deine eigene
helle Haut schöner finden
35. Du trägst Goldschmuck
36. Männer: Niemand darf deine Frau mit schlechten Augen angucken oder gar anfassen
37. Dein Lieblingseis ist faloode
38. Du gehst nicht zum Arzt, wenn du krank bist
39. Männer: Du bist sehr gut darin, den Frauen Märchen zu erzählen
40. Deine Eltern erzählen dir immer wieder, was für ein Land Iran mal war

41. Du sagst du bist aus Tehran, auch wenn du es nicht bist
42. Du küsst und umarmst beim Grüßen auch Personen, die du nicht kennst
43. Du bist perspolisi oder esteghlali
44. Deinen Kindern darf es an nichts fehlen
45. Deine Mutter ist eine Übermutter
46. Du wünschst dir Mc Donalds hätte "kale pache"
47. Deine Eltern haben einen Samavar
48. Dein Temperament kommt öfter mal über dich
49. Du bringst Iranisches Essen mit zur Schule/Arbeit
50. Nach dem Essen streiten sie die Frauen darüber, wer das Geschirr wäscht, während
die Männer Karten spielen und auf ihren Tee warten

51. Deine Eltern predigen ständig, wie wichtig es ist "haroom und halal" zu kennen
52. Deine Mutter hat einen Putzwahn
53. Deine Eltern sagen dir immer wieder, dass "behtarin dore dore bachegi bude"
54. Du sagst zu den Freunden von deinem Vater amoo
55. Deine Eltern haben Miniaturenbilder an den Wänden hängen
56. Du hast eine Iranfahne in deinem Zimmer hängen
57. Du bist stolz darauf, dass du Perser bist
58. Wenn du nach langer Zeit Bekannte auf der Straße sehen, sagst du ähnliches wie
"bah bah, parsal doost, emsal ashena"
59. Männer: Eine Freundin reicht dir nicht
60. Frauen: Du färbst deine Haare mindestens 3 mal im Jahr

61. Frauen: Du lästerst über Iranische Jungs, hast sie aber im Endeffekt am liebsten

62. Frauen: Du bist nicht größer als 1.63
63. Du trinkst mindestens 5 mal am Tag Chay
64. Man hat dich als Kind "atishpareh" oder "vurujak" genannt
65. Wenn du etwas aufregendes erzählst, wirst du immer lauter und lauter, ohne es zu
merken
66. Du lachst so laut, dass man es noch 2 km weiter entfernt hört
67. Deine Eltern gehen zum Supermarkt, um Brot zu kaufen und kommen mit 4 vollen
Tüten zurück
68. Du guckst noch immer Filme mit Fardin, Foroozan und Behrouz Vosoghi
69. Du kennst alle Persische Restaurants und Läden in deiner Stadt
70. Deine Eltern zwingen den Elektriker mitzuessen

71. Als Kind war dein Lieblingsgedicht "shangool mangool und habeye angoor" oder
"khale sooske"
72. Wenn baba karam läuft, kannst du nicht still sitzen
73. Wenn du deine Mutter bittest, dir nicht ständig um den Hals zu fallen, weil du
kein Kind mehr bist, hörst du Argumente wie "sad saletam beshe bachami"
74. Du übertreibst gern
75. Jungs: Als Kind wurdest du shomboltalah genannt
76. Mädchen: Dein Vater nennt dich "dokhtare golam"
77. Du gehst zum Chinesen und isst mit Löffel und Gabel
78. Du isst gerne peste, tokhme, lavashak und noon khameyi
79. Deine Lieblingskatzen sind Perserkatzen
80. Wenn deine Mutter kocht darf kein Safran im Reis fehlen

81. Dein Lieblingsfisch ist mahi sefid
82. Dein Iranischer Friseur hat an seiner Tür "bis 19 Uhr geöffnet" stehen und du
siehst ihn um 22 Uhr noch Haare schneiden
83. Du trinkst gern doogh
84. Du guckst Iranische Sender wie PMC, TAPESH und IPN
85. Mädchen: Du weißt schon mit 12, wie deine zukünftige Kinder heißen werden
86. Deine Eltern haben mindestens einen polopaze 8nafare im Haus
87. Deine Eltern haben dir als Kind nicht erlaubt, bei Schulfreunden zu übernachten
88. Jungs: Du gehst auf Persische Konzerte um Mädchen kennen zu lernen
89. Du fährst einen BMW, obwohl du arbeitslos bist
90. Du bist gut in Mathe

91. Deine Eltern meckern und sind enttäuscht, wenn du eine 3 schreibst
92. Du bist ein Langschläfer
93. Am Elternabend laden deine Eltern deinen Lehrer zum Essen ein
94. Deine Uhr geht immer beabsichtigt 5 Minuten vor
95. Wenn dir jemand ein Kompliment macht, fängt deine Mutter an "esfand saret dood
kone"
96. Du sagst zu deinen Eltern "shoma"
97. Wenn du und eine andere Person eine Tür betreten wollt, sagt ihr ständig
zueinander "befarmayin, befarmayin"
98. Du bist höflich zu jemanden, obwohl du ihn nicht magst
99. Deine Eltern haben "sanayedasti" im Haus
100. Als Kind wurdest du öfter mal dombale nokhod siah geschickt ;-)