Showing posts with label Social. Show all posts
Showing posts with label Social. Show all posts

Monday

تقویم ایران در صدر فهرست تعطیلات رسم


بخشي از ميدان نقش جهان در خطر فروريختن است


خبرگزاري ميراث فرهنگي _ گروه ميراث فرهنگي: مرمت‌هايي که ازيک سال قبل در طبقه دوم ميدان نقش جهان آغاز شده کم کم دارد به يک تخريب بزرگ تاريخي مي‌انجامد. گفته مي‌شود مصالح به کار رفته در اين مرمت باعث سنگين شدن سقف بازار شده و اکنون ترک‌هايي در اين بخش ديده مي‌شود. طبقه دوم ميدان نقش جهان به منظور احداث موزه و گالري آثار تاريخي راه‌اندازي مي‌شود. ميدان نقش جهان سقف بازار ميدان نقش جهان به دليل مرمت طبقه دوم اين ميدان دچار ترک‌هاي شديدي شده و به همين علت کارشناسان معتقدند که به زودي فاجعه‌اي جبران‌ناپذير در انتظار اين اثر ميراث جهاني است. مرمت طبقه دوم اين ميدان به منظور احداث موزه است. به گزارش CHN مرمت طبقه دوم ميدان نقش جهان ده سال قبل توسط مرحوم دکتر باقر آيت‌الله زاده شيرازي آغاز شد و وي بخشي از اين طبقه ميدان را که به حجره‌ شهرت دارند مرمت کرد. اما در همان زمان کار متوقف شد و سپس از سال قبل دوباره مرمت اين حجره‌ها آغاز شد. داوود پاکنژاد، عضو انجمن دوستداران ميراث فرهنگي اصفهان درباره مرمت‌هاي انجام گرفته گفت: مرمت‌هايي که ازيک سال قبل آغاز شده کم کم دارد به يک تخريب بزرگ تاريخي مي‌انجامد. مصالح به کار رفته در اين مرمت باعث سنگين شدن سقف بازار شده و اکنون ترک‌هايي در اين بخش ديده مي‌شود. به گفته برخي کارشناسان، مسئولان سازمان ميراث فرهنگي در مرمت طبقه دوم ميدان نقش جهان از مصالح ناهمگون، احتمالا از ميلگرد، سيمان و ... استفاده کرده‌اند و به اين ترتيب سقف بازار توان نگهداري اين مصالح را ندارد و بيش از اندازه سنگين شده است. پاکنژاد گفت: چندي پيش بخش‌هايي از آجرهاي سقف ميدان نقش جهان ترک خورد و مسئولان سازمان ميراث فرهنگي اقدام به تعويض آجرها کردند. اما خيلي طول نکشيد که اين ترک‌ها از جاي ديگري سردآورده و جمع کارشناساني که از اين ترک‌ها ديدن کردند معتقدند ناشي از بار سنگين طبقه دوم است. طبقه دوم ميدان نقش جهان به منظور احداث موزه و گالري آثار تاريخي راه‌اندازي مي‌شود و به گفته مدير پايگاه ميراث فرهنگي ميدان نقش جهان، فرصتي را براي بازديد کنندگان به وجود مي‌آورد که ميدان را از طبقه دوم نگاه کنند. اين درحالي است که هم‌اکنون سقف بازار دچار آسيب شده و اگر در آينده مردم هم بخواهند روي طبقه دوم ميدان بروند مي‌توانند خسارت‌هاي جبران‌ناپذيري را به بار بياورد. پاکنژاد گفت: در حال حاضر بايد منتظر فاجعه‌اي جبران‌ناپذير در ميدان نقش جهان بود و اگر زودتر اين بار سنگين از روي سقف بازار برداشته نشود، کارشناسان احتمال مي‌دهند که سقف تخريب شود. ميدان نقش جهان در سال 1359 به همراه دو اثر ديگر، يعني تخت جمشيد و چغازنبل در فهرست ميراث جهاني به ثبت رسيد. هرگونه دخل و تصرف در مرمت و احياء اين بنا بايد با تاييد مسئولان يونسکو باشد و در صورتي که سقف بازار ميدان نقش جهان فرو ريزد، امکان پيوستن اين اثر به ميراث در خطر وجود دارد. پيش از اين ساخت برج جهان‌نما در نزديکي ميدان نقش جهان باعث شده بود تا اين اثر ملي در خطر قرار گرفتن در فهرست ميراث در خطر جهان باشد. اما کوتاه شدن بخشي از طبقات اين برج باعث شد تا اين خطر از بين برود.

Sunday

خوب این هم از این، مرکل و حزبش برنده شدند و همین الان مرکل علاوه بر این که میگه که خوش حالم تشکر میکنه از همه به خاطر تلاش و زحماتشان و این که نباید فراموش کنیم که مشکلات زیادی در این کشور هست که با هم باید حل کنیم

انتخابات در آلمان

سلام بر ملت شهیدپرور و همیشه در صحنه خودم،

امروز روز انتخابات ملت همیشه در صحنه تولید ماشین، صنعت و بالاترین صادرات در جهان، کتاب خوانی، ... آلمان است و بر عکس بیشتر موقع هوا آفتابی نمیدانم از معجزات است و یا همین طوری اتفاقی. بله این چند هفته و به خصوص هفته گذشته رسانه‌ها پر از تبلیغات و مناظره‌ها بین احزاب و کاندیداها بود و خیابانها هم از تبلیغات محروم نبودند البته مسلما نه به شکلی‌ که در کشور پهناور و با تمدن ۷۰۰۰ ساله ما هست و تا آنجایی که من دیدم تبلیغات آنگلا مرکل در شهر‌های که بودم روی بیلبرد‌های بزرگ بود. جالب است که بدانیم که حزب این خانم سنتی‌ است و خیلی‌ به خانم‌ها اعتماد ندارد! البته نه به شکل سنتی‌ که در مملکت پهناور ما هست و نه به شکلی‌ که به خانم‌ها در مملکت ما نگاه میشود بلکه این شکل سنتی‌ در مقایسه با کشورهایی پیشرو در زمینه حقوق زنان مانند نروژ، سوئد، آمریکای استکباری، کانادا،... است و خانم مرکل در این حزب در رابطه با خانم‌ها کاملا دست و پا بسته است!!! جل الخالق

البته خانم مرکل به عنوان سیستمدار در آلمان به نسبت محبوب است از نظر برنامه‌های اقتصادی و سیاست خارجی‌. نا گفته نگذارم که این خانم در نطق‌هایش معتقد به تحریم بر علیه کشور پهناور و با تمدن ماست ولی‌ ظاهراً و عملا شرکت‌ها و کارخانجات آلمانی رابطه و صادرات خود را بیشتر از سایر‌ کشورهای صنعتی با ما دارد!!! طوری که از طرف امریکییها مورد اعتراض قرار گرفتند که با وجود تحریمها بر علیه ایران بیشترین صادرات و خدمات از طرف آلمان است !!!

به هر حال مرکل و هر کس دیگری که انتخاب شود تغییرات اساسی‌ در برنامه‌های کشور آلمان به وجود نخواهد آمد چون اصولا سیستم در اینجا به گونه یی است که کشور وابسته به افراد نیست، این شعار نیست عملا به عنوان کسی‌ که مدت کوتاهی‌ است که در این کشور هستم از نزدیک شاهد آن بوده ام، قرار نیست که انقلابی صورت بگیرد و یا کسی‌ از خارج و یا از آسمان دست مسیحا‌ای برای بهبود اوضاع بر سر کشور بکشد .... در گزارش شفافیت بین‌المللی که هر ساله منتشر میشود از بین ۱۸۰ کشور آلمان در ۲۰۰۷ مقام ۱۶ و کشور پهناور ما ۱۳۳ شده است، پایین تر از ترکیه، عربستان، کویت، مراکش، ...

با گروهی به مونیخ رفته بودیم قبل از رسیدن سری به مرکز اسناد و مدارک نازی در نرنبرگ زدیم، جایی‌ که تمامی اسناد و مدارک نازی برای اصلاح و تصاحب دنیا با مرکزیت نرنبرگ جمع آوری شده است. پیر و جوان با دقت در حال بازدید از این مرکز بودند. شاید برای عبرت گیری که دیگر حوادثی از این قبیل در هیچ جایی‌ از دنیا تکرار نشود. در راه باز گشت از مونیخ هم دیداری از داخو داشتیم، جای که در فیلم‌ها دیده بودم: بازداشت گاه‌های دوران نازی با کوره‌های آدم سوزی همراه با اسناد و مدارک. این مردم تاوان سنگینی‌ بابت یک دیکتاتور پرداخته اند ...

شاهد نظم، ثبات و آرامشی هستم که آرزوی آن را صمیمانه برای کشورم دارم


Friday

بهشت آبجونوشان

این‌روزها هر که گذرش به شهر مونیخ بیفتد، علاوه بر شمار زیاد گردشگر، چیزی که توجهش را جلب می‌کند، بوی آبجویی است که گوشه و کنار این شهر را در بر گرفته است؛ مونیخ میزبان جشن پرآوازه‌ی اکتبر، جشن آبجونوشان شده است.

جشن اکتبر (Oktoberfest) جشنی است که همه ساله در شهر مونیخ آلمان در ایالت بایرن برگزار می‌شود و به طور سنتی تا ۱۶ روز طول می‌کشد. هرچند که این جشن، جشن اکتبر نام دارد، اما معمولاًً اواخر سپتامبر آغاز می‌شود و به مدت دو هفته تا اوایل اکتبر به طول می‌انجامد.

این جشن یکی از پرآوازه‌ترین جشنهای مونیخ است. هر سال در حدود ۶ میلیون نفر شرکت‌کننده دارد و همین ویژگی آن را به بزرگترین جشنواره‌ی جهان تبدیل کرده است.

پس از وحدت دو آلمان شرقی و غربی برنامه‌ی زمانی جشن اندکی تغییر کرد. به این ترتیب که اگر اول یا دوم اکتبر یکشنبه باشد، جشن را تا سوم اکتبر ادامه می‌دهند، چراکه سوم اکتبر "روز وحدت" دو آلمان است. این چنین است که امروزه این جشن ۱۷ یا ۱۸ روز طول می‌کشد.

آبجونوشی رسم کانونی جشن اکتبر

جشن اکتبر در مکان بسیار بزرگی به وسعت ۳۱ هکتار در شهر مونیخ برگزار می‌شود که ترزین‌ویزه ((Theresienwiese نام دارد و از نام شاهزاده ترزه گرفته شده است. رسم کانونی جشن اکتبر آبجونوشی است. شهردار مونیخ هر سال با بازکردن یک بشکه‌بزرگ آبجو این جشنواره را در ساعت ۱۲ ظهر روز شنبه افتتاح می‌کند.

برای این جشن آبجوی مخصوصی تهیه می‌شود که رنگ آن کمی تیره‌تر و طعم آن تندتر از آبجوی معمولی است. میزان الکل آبجوی جشن اکتبر بیشتر از آبجوهای معمولی است و بازدیدکنندگان جشنواره این آبجو را در لیوان‌های یک لیتری می‌نوشند.

چادرهای بر پا شده پذیرای گردشگران هستند

چادرهای بر پا شده پذیرای گردشگران هستند

البته اجازه‌ی فروش این آبجوها تنها در دست شرکت‌های آبجوسازی محلی بایرن است. از همین رو هم آنها چادرهای عظیمی برپا می‌کنند که "چادرهای آبجو" نام دارند و هزاران نفر را در خود جای می‌دهند.

گذشته از آبجو، در جشن اکتبر غذاهای متنوعی نیز سرو می‌شود که یکی از پرطرفدارترین آنها سوسیس و پنیر و کلم‌ترش است که طرفداران خودش را دارد.

تاریخچه‌ی جشن اکتبر

تاریخچه‌ی جشن اکتبر به جشن عروسی شاهزاده لودویگ (Prinz Ludwig) برمی‌گردد. وی که بعدها به مقام پادشاهی بایرن منسوب شد، با پرنسس ترزه (Prinzessin Therese) ازدواج کرد. آنها برای عروسی‌شان جشن بزرگی در نزدیکی شهر مونیخ برپا کردند. این جشن چنان باشکوه بود که سال بعد نیز برگزار شد و به این ترتیب با استقبال گرم مردم به بزرگترین جشن سال در سنت آلمان بدل گشت.

جشن اکتبر از سال ۱۸۱۱ همه ساله برگزار شده است اما گاهی به دلایلی مانند وقوع جنگ یا شیوع بیماری وقفه‌هایی نیز به وجود آمده‌اند. البته تازه از سال ۱۸۹۶ به بعد بود که چادرهای بزرگ آبجو در این جشن برپا شدند و آبجونوشی نیز در این جشن تبدیل به یک رسم شد.

جدا از مردم آلمان، شمار زیادی از کسانی که در جشن اکتبر شرکت می‌کنند، گردشگرانی هستند که بعضا از کشورها دوری نظیر آمریکا یا استرالیا راهی این کشور شده‌اند. در این میان گاهی چهره‌‌های سرشناسی نیز به چشم می‌خورند که در حالی‌که لباس‌های محلی ایالت بایرن را به تن دارند لیوان‌های بزرگ پر از آبجویشان را رو به دوربین گرفته‌اند.

اما در برخی از چادرها جشن اکتبر بیشتر به یک سالن مد بزرگ شباهت دارد که همه برای نمایش دادن ظاهرشان آمده‌اند، با این حال این موضوع در نزد محلیان چیزی از ماهیت شادمانی همگانی جشن اکتبر کم نمی‌کند، زیرا این جشن هرچه که باشد کسب و کار مونیخی‌ها را هر ساله سکه کرده است!

Thursday

ایرانی

انسان سرخورده خاورمیانه ای همواره در گذشته خود زندگی می کند. او که با بی هویتی خود در دهکده جهانی مشکل دارد و حرفی برای گفتن ندارد، گذشته خود را نبش قبر کرده، انرا با آرزوهای دست نیافته حال خود در هم می آمیزد و برای خود نفابی زیبا و طلایی می سازد و با آن در آینه به خود می نگرد و لذت می برد: “ما این بودیم!”

اگر ترک است، به امپراطوری عثمانی می بالد که تا دیوارهای وین نیز رفته بود و سده ها بخشی از اروپا را در اشغال خود داشت. انگار با اندیشه انسان متمدن امروزی این چیزها پز دادن دارد. البته قتل عام 1،5 میلیون ارمنی را هنوز هم انکار می کند و به جای آن که شهامت اخلاقی نشان دهد و جرم خود را بپذیرد، می خواهد جر بزند و بیشتر نشان می دهد که هنوز هم با تمدن و اندیشه انسانی فاصله دارد. به اتاتورک می نازد که پدر ترکیه مدرن است و با کتک و زور کشور را متمدن کرده است. انگار ممنوعیت روسری و شال کمر و اجبار کراوات و کلاه، انسان سنتی قضاوقدری را یک شبه مدرن می کند. یادش رفته که آتاتورک نیز همانند یارش رضاشاه کبیر شیفته هیتلر بود.

اگر عرب است به امپراطوری اسلامی می نازد که تا جنوب فرانسه و اسپانیا رفته بود، که قاشق و چنگال را به دست اروپاییان وحشی داد، که به آنها یاد داد که حمام بروند و ریاضی، شیمی، پزشکی و ستاره شناسی و غیره را به آنها یاد داد. ولی چرا پس از یاد دادن این چیزهای خوب به آنها خودش تعطیل شد و هنوز دوست دارد با دست غذا بخورد؟

اگر ایرانی است که دیگر هیچ!! تمدنش دنیا را گرفته و تقریبا هیچ چیز نیست که ریشه اش ایرانی نباشد. نژادش آریایی است (یعنی نژاد برتر) و خوشحال است که آلمانی ها نیز آریایی هستند. چون آنها پیشرفته هستند پس ما هم … حال به او بگو که در زیست شناسی چیزی به نام نژاد آریایی وجود ندارد و این حرفها قرن بیستمی و ساخته نازی هاست. نمی پذیرد. وگرنه با آن خلاء چه کند که ناگزیر به وجود می آید؟

می گوید 2500 سال پیش امپراطوری عظیم داشته ایم از مصر و اتیوپی تا مفدونیه و هند مال ما بوده است. اگر از او بپرسی که 2600 سال پیش چه داشتی نمی داند. چون این حرفها نیز مال خودش نیست و حتی یک کتاب ایرانی مستقل جامع در باره تاریخ خودش هم ننوشته است. هرچه هست را ایران شناسان غربی برایش نوشته اند. ولی می داند که چاپار داشته، فدرالیسم را اولین بار او به کار بسته، به زنان و مردان حقوق برابر می داده. اولین منشور حقوق بشر مال اوست و جایش را درآن ساختمان در نیویورک نیز می داند. قنات را هم او اختراع کرده و در مکزیک و پرو هم مچ مردمان آنجا را گرفته است که کپی کرده بودند.

فقط نمی داند که چرا این اولین بارها خیلیشان آخرین بارها هم بوده اند و هیچگاه تداوم نداشته اند. این را نمی داند.

اعتقاد ژرف دارد که ایرانی از دیگران باهوش تر است و هرکجا می رود همیشه موفق و از دیگران سر است. دوست دارد آویزان تلاش های کسانی شود که جدا از این حرفها راه خود را از این افکار حقیر جدا کرده اند و رفته اند و نامی بر جای گذارده اند. گوش فلک را کر کرده که پروفسور هشترودی شاگرد اینشتین بوده است. خوب بوده است که بوده است. ترا چه؟ برای من این یکی از کودکی همیشه سوال بوده که چرا این که شاگرد آن یکی بوده است پروفسور است و آن یکی هیچ لقبی ندارد.

در حکومت نشسته و می نازد که ایرانیان هر کجا رفته اند، سرفراز بوده اند. هنوز نگفته است که آنهایی که به ژاپن رفته بودند کی بودند و آیا آنها هم سرفراز بوده اند یا نه و آنهایی که اکنون به قطر و کویت می روند چه می کنند. نمی گوید که خود او چه کرده است که اینها کشور را رها کرده و رفته اند. کافی است یک ایرانی (الاصل) در ناسا پیدا شود. این در روزنامه اش گوش فلک را کر می کند. در داخل کشور تمام نیرویش را برای سرکوب و تحقیر زن ایرانی گذاشته، ولی وقتی در مدیریت پروژه مریخ ناسا یک زن ایرانی پیدا می شود این در روزنامه اش شادی می کند و او را مدیر پروژه معرفی می کند. آن زن و دیگر ایرانیان خارج اگر زحمت کشیده اند و جامعه آمریکا هم به آنها امکان رشد داده، مهم نیست. مهم این است که آنها نژادشان ایرانی است.

در جای دیگر نشسته و می گوید هر بلایی سر ما آمده، تقصیر عرب ها و دینشان است که به ما تحمیل کردند. این حکومت اسلامی هم اصلا ایرانی نیست و اینها عرب و عرب پرست هستند. ببین ما پندار نیک و گفتار نیک و کردار نیک داشتیم، نه قصاص و سنگسار و شلاق. ولی از ساسانیان و آخوندهای زرتشتی حکومتی نمی گوید که خون مردم را به شیشه کرده بودند و اگر پندار و گفتار و کردارت با سلیقه آنها نیک نبود، ترا به دستور انوشیروان دادگر وارونه در خاک می کردند. جالب اینجاست که دینی که او آن را به عرب ها نسبت می دهد، کامل ایرانی است و تمام ویژگی های اندیشه و منش و شخصیت ایرانی را دارد و شاید بخش مشترکش با دین عرب ها از ده درصد بیشتر نباشد.

می گوید عرب ها دانشمندان و متفکران ما را به نام خود جلوه داده اند. ابن سینا و فارابی و رازی و خوارزمی و غیره مال ما هستند. نمی گوید چرا در دوره سلطه عرب این همه دانشمند در ایران داشتیم ولی در تمام دوران پرشکوه پیش از اسلام یک دانه آدم فسقلی که سرش به تنش بیارزد و یک حرف اندیشمندانه گفته باشد، یافت نشده است. در حالی که یونان کوچک (یا دقیق تر بگوییم، دولت-شهر آتن) که اندازه کشوری که زیر سلطه خود داشت، نصف یونان کنونی هم نمی شد، تمدن امروزی بشری را برای همیشه شکل داده است. تنها اشاره به اندیشه دمکراسی که مال آنهاست کافی است. اگر من تنها به سواد دیپلم دبیرستان خود مراجعه کنم، نام هایی چون سقراط و بقراط و افلاطون و ارشمیدس و اقلیدس و هرودوت و اپیکور و … به یادم می آید به جز نام هایی که به زبان های دیگر می شناسم و نام فارسی آنها را نمی دانم. ولی برای یافتن یک دانشمند ایرانی پیش از اسلام به درون چاه سیاه می افتم. چرا؟

نمی گوید که اندیشمندان نامدار ایرانی از این رو صاحب نام شدند که راهشان را از بلاهت حاکم جدا کردند. نمی گوید که حافظ آنجا حافظ شد که از دروغ و ریاکاری و رندی و تزویر ایرانی بیزار بود و خودش هم به قول خودش آنقدر رند بود که می توانست به طور کامل همه حرفهایش را بزند و ابلهان تا صدها سال و حتی تا امروز هم نفهمند که او چه بار آنها کرده است. حال فردوسی و خیام و مولانا و خیلی دیگران که جای خود دارند.

اگر قرار بود دیگر ملتها هم با انسانهای برجسته شان پز بدهند، انگاه جایگاه ایران و دیگر خاورمیانه ای ها کجا بود؟ ایرلند و اسکاتلند با نیم وجب کشور که فرهنگ آمریکای شمالی را شکل دادند، یهودیان که با جمعیت چند میلیونی و آنهمه قتل عام 17-18 جایزه علمی نوبل دارند و نمی توانی به عرصه علم و هنر و اندیشه پای گذاری و اینشتین، فروید، مندلسون بارتولدی، باب دیلون، گرشوین، هاینریش هرتس، شوپنهاور، ولادیمیر هوروویتس، هاینریش هاینه، فرانتس کافکا، هانا آرنت؛ استانلی کوبریک، روزا لوکزامبورگ، آرتور میلر، کارل پوپر و بسیار بسیار دیگر را نادیده گیری، جایگاهشان کجاست؟ یک حساب ساده انجام دهید: نگاهی به مقاله های علمی و آثار خلق شده در تمام زمینه های علمی، فرهنگی و هنری امروز بیاندازید، نویسنده ها را دسته بندی کنید و یک نمودار بکشید و درصد نویسنده ها را نسبت به جمعیت کشورشان حساب کنید. آنگاه جایگاه واقعی امروزی ایرانی و انسان خاورمیانه ای را می یابید، بدون آن که اینجا دیگر امکان برپا کردن گردوغبار تاریخی داشته باشد.

انسان خاورمیانه ای همیشه جملاتش را به ماضی ساده و در بهترین حالت با ماضی استمراری می نویسد. او دچار بحران هویت تاریخی است که اکنون گریبانش را گرفته است. او در مقابل دبگران عقده حقارت دارد. اکنون نیز به دنبال این است که میان بر بزند و بدون زحمت جایی برای خود بگشاید. او که در تاریخ قرنهاست که کار نکرده است و اهل زحمت کشیدن نیست، اکنون دنبال معجزه می گردد.

۵۵ درصد مردم جمهوری چک رسما بدون دین هستند

باور می کنید؟ برای من هم غافلگیر کننده بود. در جمهوری چک 55 درصد مردم به هیچ دینی اعتقاد ندارند. به بیان دیگر، آنها آته ایست هستند. مردم چک 55 درصد آته ایست، 35 درصد مسیحی کاتولیک، 5 درصد مسیحی پروتستان، 2-1 درصد یهودی و بقیه نیز وابسته به فرقه های دیگر هستند.

در این که این آمار قابل اعتماد است، تردیدی نیست. دلیلش هم سیاست کلیساهای مسیحی است که مسیحیان را وادار می کنند که اعتقاد خود را در کلیسا به ثبت برسانند. البته دلیل این کار گرفتن پول همیشگی از آنهاست. اگر شما یک مسیحی معتقد باشید ولی رسما عضو کلیسا نباشید، کلیسا هیچ گونه “سرویس” به شما نخواهد داد؛ نه عقد شرعی، نه غسل تعمید و نه جایی در قبرستان! اگر این ها را می خواهید باید تمام عمر ماهیانه به کلیسا پول بپردازید. در آلمان 9 درصد از مالیات بر درآمد را کلیسا می گیرد. در آمریکا این رقم به 10 درصد در آمد ماهیانه می رسد.

می بینید دین فروشی چه پرسود است؟

Transparancy

شاید نام سازمان “شفافیت بین المللی” یا Transparency International را شنیده اید. این سازمان هر سال کتابی با نام Global Corruption Report (GCR) در بیش از 300 صفحه منتشر می کند که در آن لیستی به نام Corruption Perception Index (CPI) وجود دارد. دراین لیست کشورهای جهان بر اساس میزان احساس وجود فساد اقتصادی میان سیاستمداران و مسئولان دولتی در میان مردم بررسی و اندازه گیری شده و کشورها بر اساس آن رتبه بندی می شوند. پرسش اساسی در این میان این است: “آیا برای انجام یک کار یا برنامه اقتصادی باید به مسئولان یا سیاستمداران رشوه بدهم؟” برای رسیدن به یک تصویر نزدیک به واقعیت این سازمان منابع و اطلاعات متفاوتی را در نظر می گیرد تا میزان خطا پایین آید.

ایران در سال 2005 رتبه 86 با به همراه چین داشت. در سال 2006 ایران با امتیاز 2،7 از 10 به رتبه 105 سقوط کرد و در کنار مالاوی، بولیوی، لیبی و مقدونیه قرار گرفت. در سال 2007 ایران باز نیز سقوط کرد و درمیان 180 کشور در جایگاه 133 با امتیاز 2،5 از 10 در کنار بوروندی، هندوراس، لیبی، نپال، فیلیپین و یمن قرار گرفت.

این گزارش بسیار خواندنی است. دوستانی که به دیدگاه سخت گیرانه و تا اندازه ای منفی من نسبت به ایران ایراد می گیرند، از جمله باید به این گزارش که به نگاهی بیاندازند. احساس و تجربه شخصی من این رتبه بندی را تایید می کند. ایرانیان در بسیاری موارد به پاکستان و بنگلادش نزدیک تر هستند تا به کشورهای عربی و ترکیه.

چند نتیجه جالب در این گزارش دیدم:

- کشورهایی که درآمد اصلی آنها از منابع طبیعی و زیرزمینی است، فاسدتر هستند.

- CPI نشان می دهد که فساد اقتصادی به گسترش فقر در کشورها سرعت می بخشد.

- سنگاپور که در گذشته از فاسدترین کشورها بود، پس از مبارزه موفق علیه فساد و رشوه خواری ،رشد سریع اقتصادی را تجربه کرد و اکنون در رتبه 4 قرار دارد.

برخی از دیگر رتبه ها:

1. دانمارک

2. فنلاند

3. نیوزیلند

4. سنگاپور

5. سوئد

6. ایسلند

7. هلند

8. سویس

9. کانادا

10. نروژ

16. آلمان

30. اسراییل

32. قطر

36. امارات متحده عربی

43. مالزی

46. بحرین

53. اردن

54. موریس

55. عمان

60. کویت

63. تونس

66. ترکیه

69. غنا

73. چین

74. هند

75. مکزیک

76. مراکش

81. عربستان سعودی

103. لبنان

107. بورکینا فاسو

110. مصر

131. بوروندی

132.هندوراس

133. ایران

134. لیبی

135. نپال

139. پاکستان

آقای قالیباف

چقدر در چند هفته پیش اینجا و آنجا خبر خواندم که آقای قالیباف در زمره شهرداران نمونه جهان تشریف دارند و دست آخر هم خبر آمد که رتبه نهم شده است. رتبه نهم بهترین شهردار جهان! شهردار تهران؟ با این ترافیک و آب و هوا و زیرساختارش؟ چقدر هم این جریان برای تهرانی پز و افتخار داشت. البته کسی هم دنبال این نبود که ببیند که اصلا این انتخابات چیست، چه کسی کاندید کرده، که انتخاب می کند و معیار چیست. خواندم که یک همه پرسی اینترنتی بوده و 20.000 نفر هم از سراسر جهان رای داده اند. یک عده هم راه افتاده بودند که یاالله بیایید در اینترنت به قالیباف رای دهید. یکی هم گفته بود “ امیدوارم شهردار ما انتخاب بشه تا اسم ایران که همه سعی در مخدوش کردنش دارند دوباره بر قله افتخارات قرار بگیره.” ما که بخیل نیستیم. در سرزمین کورها یک چشم هم پادشاه بشود که آقای قالیباف همه فن حریف باشد. پاسدار و جبهه ای شجاع و فرمانده نیروی انتظامی و حالا هم شهردار نمونه و فردا هم شاید رییس جمهور بنیادگرای (نه ببخشید، اصول گرا) تکنوکرات! هر جا می رود آنجا آباد می شود. در این سالها آقا دکتر هم شد. قهرمان هستند دیگر و همه فن حریف. حالا چه جوری، نمی دانم.برای ما که سالهای بسیار در محیط های دانشگاهی و علمی اروپا گذرانده ایم، این سرعت ها و دستاوردها در کمترین زمان کمی عجیب است.

در ایران گویا معیارها برای دکتر شدن دگر است. حالا کاری به آقای کردان ندارم و در این نوشته هم قصد ندارم قالیباف را (که بسیار ایرانیان از او به عنوان مدیر لایق نام می برند) با کردان در یک کاسه بگذارم. او نیروی انتظامی را خوب جمع کرد و آنرا به سطح پلیس واقعی رساند تا پس از او دوباره آن را به سطح اراذل و اوباش امروزی پایین آورند. ولی به هر حال، آقای قالیباف همان یک چشم است که در سرزمین کورها پادشاه می شود و نه در جای دیگر. حالا فردا هم بشود رییس جمهور. از جناب احمدی نژاد که بهتر است. البته فاش شده است که هر کس می خواهد رییس جمهور بشود، باید ابتدا شهردار تهران بشود. در آنجا نیروهای جادویی وجود دارند، به ویژه در گاوصندوق آنجا. به هر رو، همه این قهرمانی ها در همان سرزمین کورها در جریان است، در کویری که لنگه کفش نعمتی است. اینها در غیاب متخصصان و دانشمندان و اندیشمندان واقعی این سرزمین که یا به خارج رانده شده اند و یا خانه نشین، به اینجاها رسیده اند. یادمان نرود!

تهران

روزی که ترافیک تهران در هم پیچیده بود و کاملا قفل شده بود. میدان آرژانتین که هفت یا هشت ورودی و خروجی دارد، از هر سو بسته شده بود. در ساعت شش بعد از ظهر می خواستم از آنجا به میدان رسالت که شاید کمتر از ده کیلومتر از آنجا فاصله دارد، بروم. طی این مسیر در ساعتی خلوت بیش از ده دقیقه طول نمی کشد. اما در آن روز هیچ ماشینی حتی یک سانتیمتر هم نمی توانست حرکت کند. حالا شاید یکی بگوید که کجاشو دیده ای، ما هر روز این داستان را داریم. به هررو، نیم ساعت به این امید که رفت و آمد به جریان بیافتد، به تماشای این صحنه ایستادم، بدون نتیجه! نکته جالب توجه این بود که هیچ کس ماشینش را خاموش نمی کرد و برخی هر از چندی گازی هم می دادند تا مطمئن شوند که موتور روشن است. بنزین مفت است دیگر. لیتری 80 تومان با حتی 400 تومان “آزاد” کجا و 2000 تومان اروپا کجا! سهمیه هم که شاید کافی است، هوای تهران هم تمیز و عالی و هوش اهالی تهران هم که ماشاالله از همه بیشتر!

به هرحال چون چند صد نفر دیگر تصمیم گرفتم پیاده بروم و به دنبال دیگران در کنار بزرگراه رسالت به راه افتادم. البته به برکت ترافیک قفل شده، می شد در امنیت در کنار بزرگراه پیاده روی کرد. البته نه امنیت کامل چون موتور سوارها برایشان همه جا مسیر باز است؛ لابلای ماشین ها یا حاشیته سمت راست و یا پیاده روها. البته پیاده رو در این بخش بزرگراه که خروجی تونل نیز هست و 2-3 سال پیش در دوران شهرداری احمدی نژاد راه اندازی شده و شبها نورپردازی زیبایی هم دارد، تعریف نشده است. یک تکه حاشیه در آنجاست که بدون معنی تمام می شود و دوباره بدون دلیل شروع می شود. وسط راه دوباره پیاده رو شروع می شود. معلوم نیست عابر پیاده چگونه باید تا آنجا بیاید که بتواند از پیاده رو استفاده کند. البته همان پیاده رو نیز به زودی دوباره تمام می شود. در حاشیه بزرگرا ه به پل می رسم. این پل محل عبور عابر دارد که البته نه قبل پل و نه پس از آن پیاده رویی تعریف نشده است. این وضع را از هر سو در هر بزرگراهی در تهران بروید، مشاهده می کنید.

این بخش از بزرگراه رسالت که از شرق به تونل می رود و چند سال پیش با های و هوی آن را به همراه تونل گشودند، یک شاهکار معماری شهرسازی نیز هست که هوش موجود در شهرداری تهران را نشان می دهد. وقتی با ماشین از شرق به غرب می آیید، پیش از رسیدن به تونل اگر بخواهید به بزرگراه آفریقا، میدان ونک و یا میدان آرژانتین بروید، باید از یک خروجی بروید که پهنایش تنها برای عبور یک ماشین کافی است. در حالی که بزرگراه رسالت پیش از رسیدن به این خروجی پنج باند دارد (که البته همیشه شش یا هفت ماشین در کنار هم می روند و کسی به خط کشی توجه ندارد). ورودی تونل سه باند دارد ولی معلوم نیست که چرا این خروجی تنها باید پهنایش به اندازه یک ماشین باشد. این در حالی است که در ترافیک کاری هر صبح شاید 60 یا 70 درصد ماشین ها از شرق به سوی میدان آرژانتین و بزرگراه آفریقا می روند. هر روز بیایید ببینید که چه معرکه ای است. آن طرف تر به سوی تونل شش باند خط کشی کرده اند که تا به ورودی تونل برسد، سه باند محو می شوند و معلوم نیست جریان این همه جا که باید به آن خروجی تنگ اضافه می شد، چیست. چون تونل تنها سه باند ورودی دارد. انسان از این همه هوش و درایت می ماند که آیا حضرات شهر ساز در شهرداری همه مدارکشان را از آکسفورد آقای دکتر کردان گرفته اند؟ آیا آنها چیزی چون طراحی ترافیک و تئوری صف در ریاضی و این چیزها شنیده اند یا هر کاری می کنند الابختکی است؟ به هر حال هر روز آنجا بساطی است. به ویژه که رانندگان مودب تهرانی پشت سر هم که نمی مانند که نوبتشان بشود. انها همدیگر را دور می زنند و در نتیجه لانه زنبوری در آن گذرگاه تنگ ایجاد می شود که همه می خواهند خود را زودتر از دیگران در آن بچپانند. یک مامور بخت برگشته پلیس هم همیشه در آنجاست که نمی دانم او چرا باید در آنجا باشد. چون هیچ کاری به جز تمرین ماهیچه دست راستش از او بر نمی آید.

به هر حال پس از دو ساعت به مقصد می رسم با کفش های گلی و سردرد ناشی از دود ماشین هایی که ایستاده اند ولی موتورشان روشن است. و این یک پیاده روی در یک مسیر تازه ساخت و مدرن تهران بود. حالا اگر بخواهم از نیاز به مسیر دوچرخه و اسکیت و چراغ راهنمایی مورد نیاز آنها و غیره بگویم که دیگر هیچ! خود می دانم که زیاده خواهی کرده ام.

کوچه های تهران را دیده اید؟ همین کوچه های مسکونی که در بچگی در آنها توپ بازی می کردیم. پیاده روهای کوچه ناامن ترین جای آن است. نمی توان بیست متر در یک کوچه راه رفت بدون آن که با مانعی روبرو شوی و یا خطری پیش بیاید، هم چون ورودی پارکینگ خانه ها که ناگهان کف پیاده رو را گود می کند. دایم باید از پله بالا بروی و پایین بیایی و یا ماشین هایی که پیاده رو را کامل گرفته اند و یا موتورسیکلت هایی که هوشمندانه موتور را عمود بر پیاده رو گذاشته اند و در نهایت تو را وادار می کنند که از وسط کوچه راه بروی و همین است که به جز من تازه وارد کسی از پیاده رو نمی رود. همه از وسط کوچه می روند و همان ها وقتی با ماشین می روند، به همنوعان پیاده شان اعتراض می کنند که شماها چقدر بی فرهنگ هستید.

هزار چیز دیگر در این شهر وجود دارد که از هر سو در تهران بروی، می بینی و در می مانی که مدیریت این شهر دست کیست و هوش ساکنان این شهر کجاست.

تهران از دیدگاه مدیریت شهری یک شهر ورشکسته است و هیچ چیزی ندارد که بخواهد به دیگران نشان دهد. این با وجودی است که تهران شهری است که نسبت به بسیاری از شهر های اروپایی توپولوژی مدرنی دارد و در آن بسیار راحت تر از لندن و پاریس می توان زیرساختارهای لازم را ایجاد کرد. خیابان های مستقیم و به نسبت پهن و عمود بر هم کار را بسیار راحت می کند؛ خانه هایی که همه بر خلاف شهری چون وین که خانه های 300-400 ساله دارد که میراث فرهنگی اجازه هیچ گونه تغییری نمی دهد، چه رسد به تخریب، پس از بیست سال کلنگی محسوب می شوند و به راحتی می توان آنها را خرید و خراب کرد و خیابانی را ساخت یا پهن کرد. اما مشکلات تهران کماکان همان مشکلات چهل سال پیش است. چهل سال است مترو می سازند. چهل سال است که می شنویم که تهران وسایل نقلیه عمومی کم دارد. چهل سال است می گویند هوای تهران آلوده است. ولی چه دستاوردی دیده ایم؟ به جز دو خط مترو چیز قابل توجهی ندیده ایم. 7،74 میلیون نفر در این شهر زندگی می کنند و هیچ گونه دشواری غیر قابل حلی برای گسترش زیرساختار وسایل نقلیه عمومی وجود ندارد. نگاهی به استانبول 17 میلیون نفری بیاندازید یا لندن، پاریس، آمستردام یا سائو پاولوی 20 میلیون نفری. همه این شهرها یا متروی پیشرفته دارند و یا تراموا و شبکه اتوبوس رانی تنگاتنگ به همراه مترو؛ آن هم با آن خیابان هایشان تنگ و پر پیچ که به ویژه در شهرهای قدیمی اروپایی چون لندن یا پراگ و وین عمرشان به چند صد سال می رسد و خیابان هایشان از دوران درشکه است، اکنون به اندازه کافی اتوبوس، تاکسی و حتی درشکه رفت و آمد می کنند. حالا نگاهی به تهران 50-60 ساله بیاندازید. یک مدیریت لایق می تواند به سرعت قطار سبک شهری را راه بیاندازد، مترو را گسترش دهد و اتوبوس ها را افزایش دهد. اما این شهر پیرو فساد عمومی کشور، در چنان فسادی فرو رفته است که در شهرداری تهران 300 میلیارد تومان پول گم می شود و تا زمانی که احمدی نژاد در آنجاست، کسی بویی نمی برد. قالیباف آن را آن هم در جریان خرده حساب های سیاسی فاش می کند. ولی نه کمیسیونی تشکیل شده و نه کسی مورد بازخواست قرار گرفته است. جریان هم در حال حاضر مسکوت گذارده شده است. وقتی چنین چیزی توجه افکار عمومی را نیز آن چنان جلب نمی کند و همه نسبت به آن کمابیش بی تفاوت هستند، چگونه می توان انتظار داست که مثلا در مورد آلودگی هوا حساسیت ایجاد شود؟

یک تحقیق دانشگاهی که روزنامه شرق چند سال پیش منتشر کرده بود، آورده بود که %70 مردم تهران شهرنشین هستند ولی شهروند نیستند. آنها روش زندگی شهری را نمی دانند. این از دید من بزرگترین دشواری این شهر است. کسی که اصول زندگی در شهر را نمی داند، نه وظیفه خود را می داند و نه به قانون احترام می گذارد. توقعی هم ندارد و از حقوق خود نیز خبر ندارد که آن را از ارگان هایی که خود آنها را انتخاب کرده است، بخواهد. آن ارگان ها را هم بر اساس نیاز مدنی و شهروندی خود انتخاب نکرده است. این است که نتیجه این می شود که 7،5 میلیون نفر در هم می لولند، با این ترافیک زندگی می کنند که تنها بخشی از آن ناشی از کمبود وسایل نقلیه عمومی است و بخش دیگرش رفتار (اگر بگویم وحشیانه ناراحت نشوید) راننده های تهرانی که رعایت هیچ چیز را نمی کنند، نه ادب اجتماعی می دانند و نه حتی به پلیس احترام می گذارند و کارشان تعرض به حقوق دیگران است. با آلودگی هوایی زندگی می کنند که بخش بزرگ آن بدون دلیل منطقی به وجود می آید و مقصر آن خودشان هستند. تا به حال دیده اید که در یک پایانه اتوبوس رانی که همیشه تعدادی اتوبوس در ابتدای خط ایستاده اند، حتی یک اتوبوس خاموش باشد؟ من سال هاست که هر بار راهم به تهران می افتد، به این مورد ویژه دقت می کنم و هنوز این را ندیده ام. در عوض بارها دیده ام که رانندگان همان اتوبوس ها پشت اتوبوس روشن در کنار دود چند نفری ایستاده و گرم نوشیدن چای و گفتگو هستند. هوش را می بینید؟

در گذشته در دپوهای شرکت واحد در غرب و شرق تهران اتوبوس ها حتی در طول شب نیز روشن می ماندند چون می گفتند که اگر آنها را خاموش کنینم، دیگر روشن نمی شوند. همیشه بر فراز دپوهای شرکت واحد در آریا شهر و نارمک یا شاید جای دیگر که نمی شناسم، ابر سیاهی در هوا بود. هوش را ببینید! آن هم در شهری که از سه سو در میان کوهها قرار دارد و جریان هوا در آن محدود است.

تهران حدود 300 کیلومتر بزرگراه دارد که همه شش بانده هستند. در هر چند صد متر پل عابر پیاده وجود دارد که در مناطق مسکونی فاصله کمتر هم هست. اما تقریبا هر روز می توانید مردمانی را ببینید که در سایه پل عابر از عرض بزرگراه رد می شوند ولی از روی پل نمی روند. با وجودی که زیر این پل ها تا دویست متر این طرف و دویست متر آن طرف پل در میان بزرگراه نرده بلند گذاشته اند که عابر پیاده نتواند رد شود، ولی همیشه کسانی را می بینید که یا در امتداد نرده می روند که رد شوند و یا اگر ورزشکار باشند از نرده می پرند. روشن است که تعداد کسانی که زیر ماشین می روند نیز زیاد است.

این داستان سر درازی دارد و می توان از رفتار تهرانی ها در مورد زباله ریختن در خیابان ها، عدم رعایت آیین نامه رانندگی به خشن ترین شکل آن، ایجاد سروصدا و مزاحمت برای همسایه ها، دشواری های همزیستی در آپارتمان ها و غیره گفت که البته تهرانی ها خود بیشتر از این مشکلات می دانند.

در تهران مردمانی زندگی می کنند که از روستا بریده ولی هنوز به شهر نرسیده اند. از روستا بریده اند چون زندگی در روستا نیز نظم ویژه خود را دارد که در شهر قابل اجرا نیست. به شهر نرسیده اند چون تقریبا هیچ کدام از اصول زندگی شهری را رعایت نمی کنند. در هر عرصه ای که بنگرید، تهرانی ها دچار مشکل هستند. این روستاییان در نیمه راه مانده و به قول خودشان “باکلاس” (که هیچ وقت در نیافتم که تعریف خودشان از “کلاس” چیست)، آن چنان نیز به خود می بالند و مغرور هستند که تهرانی هستند که انسان فکر می کند که تنها یک مهد تمدن در جهان وجود دارد و آن هم تهران است.

تهران یک شهر نمونه است و کلی ویژگی دارد که آن را از کلان شهر های دیگر متمایز می سازد، همین ویژگی هایی که در اینجا بخشی را که به ذهنم رسید و گفتم. البته اگر بخواهیم احساس خوبی به ما دست بدهد، می توانیم از دشواری های سائوپاولو، جاکارتا یا لاگوس بگوییم که به عنوان تهرانی احساس خوشبختی کنیم.

کافه ها و رستوران های تهران

- ایران کشور چای خورهاست. دست کم از شونصد سال پیش و از زمان گشایش هند و آمدن چای به ایران، چای نوشیدنی ملی ایرانیان است. حالا اگر کسی از خارج بیاید و خیال کند که می تواند به یک کافه برود و چای عالی بنوشد، کور خوانده است. یک روز به هنگام یک تهران گردی از میدان بهارستان تا آخر خیابان خرمشهر در عباس آباد را پیاده رفتیم و گفتیم در اولین کافه یک چای می خوریم و اگر شما در کویر لوت پنگوئن یافتید، ما هم در این مسیر چای گیرمان آمد. دریغ از یک قهوه خانه یا چایخانه! دست آخر به یک “کافی شاپ” رفتیم و یک نسکافه مزخرف شیرین خوردیم.

- اگر هم جایی چای یافتید، باید خیلی ساده لوح باشید که بروید و چای سفارش دهید. چای خالی به شما نمی دهند. روبروی جام جم در پاساژ جام جم در کافی شاپ طبقه دوم چای در سماور دارند. در آنجا یک خانم متکبر و بی ادب در پشت صندوق به شما خواهد گفت: “چای خالی نمی فروشیم. باید شیرینی هم بخورید.” حالا اگر شیرینی هم خورده باشید و چای دوم بخواهید، او باور نخواهد کرد و باید یک جوری حالیش کنید که دروغ نمی گویید. وگرنه دروغ می گویید. همان گونه که پیش آمد.

- یک روز صبح که کسی را در فرودگاه مهرآباد بدرقه کردم، به خود گفتم که پیش از رفتن به کار، یک جایی پیدا کنم و یک صبحانه خوب بخورم (کاری که در هر کجای اروپا چشم بسته یک کار لذت بخش است). آمدم میدان آزادی وهیچ چیز حتی یک کیوسک قراضه هم که مثلا پیراشکی و چای داغ بفروشد، نبود. جایی که در آن ساعت صبح شاید پنجاه هزار نفر می ایند و می روند. نه شهرداری عقلش رسیده که جایی را باز کند و نه هیچ کس دیگر. حالا در همان ساعت صبح بروید به ایستگاه متروی “ویکتوریا” در لندن و ببینید تفاوت را. سپس به میدان ونک رفتم و تنها یک حلیم فروشی و کله پزی یافتم و دیگر هیچ! دست آخر پس از متر کردن فراوان خیابان گاندی تا باز شدن یک خواروبار فروشی (به فارسی جدید: سوپری)، از آنجا یک نصفه نان بربری و یک خامه پاستوریزه خریدم و صبحانه را پشت میز کارم خوردم.

- یک بار پس از برگشتن از کوه با چند نفر از همکاران به یک بستنی فروشی در میدان تجریش که گمان کنم روبروی سینما آستارا بود، رفتیم که چند میز و صندلی پلاستیکی داشت (چیزی که در تهران بسیار نایاب است که بشود در یک بستنی فروشی نشست). در آنجا بستنی و فالوده سفارش دادیم که بخوریم و کمی هم گپ بزنیم. شاید بیست دقیقه آنجا بودیم و جز ما هم مشتری دیگری نبود وهنوز نفر آخر گرم فالوده اش بود که صاحب بستنی فروشی که لنگی هم بر دوش داست، آمد و گفت: “ بستنی تونو خوردین، پاشین برین.”

- اگر از کنار ساندویچ فروشی رد شوید و تشنه باشید، به شما نوشابه خنک نخواهند داد. باید ساندویچ هم بخرید

- میهمان از آلمان داشتیم که عاشق خورش فسنجان است و می گوید: “حالم از این همه کباب به هم می خورد. این همه غذاهی عالی دارید. چرا نمی شود در رستوران خورش سفارش داد؟” روزی در غروب پس از تماس تلفنی با کلی رستوران و سپس گشتن از میدان ونک تا تجریش، جایی را نیافتیم که چیزی جز کباب داشته باشند. دست آخر در جایی کسی رستوران “شاطر عباس” را در چهارراه پارک وی معرفی کرد. به آنجا رفتیم و بازهم تنها انواع کباب را یافتیم. تسلیم شدیم و آنجا شام خوردیم و پول کلی چیزها را که سفارش نداده بودیم را نیز پرداخت کردیم. غذایش بد نیست ولی گارسون ها را گویا از سر مزرعه و خیش شخم زنی می آورند. نه طرز حرف زدن می دانند و نه می توانند میز را بچینند. البته این نیز در انحصار این رستوران نیست. بدون اغراق تاکنون در ایران گارسونی را ندیده ام که آموزش این کار را دیده باشد و بتواند میز را درست بچیند و یا درست جمع کند. چه برسد به این که مودب باشد و یا آن ادب ظاهری تملق آمیز را که داد می زند که ریاکاری است را نداشته باشد و صادق باشد.

- این رستوران های بالای شهر هم که “کلاس (نمی دانم منظور ایرانی ها از این واژه چیست. وقتی می پرسی خودشان هم درک واحد ندارند ولی استفاده می کنند)” خودشان را دارند. می روی و می خواهی غذا بخوری. باید هفت زبان خارجی بلد باشی تا بتوانی منوی غذا را بخوانی (میهمان نوازی از همین جا آغاز می شود که نتوانی منو(یعنی کارت غذا) را بخوانی). شنیسل (منظور شنیتسل است) دارند و شاتوبریان و کوفت و زهرمار. اول خیال می کنی که خوب اینها همانی است که از جای دیگر می شناسی. بعد می بینی که نه! تو می توانی بزرگ شده اروپا باشی ولی در تهران یاد می گیری که شاتوبریان آنی نیست که در فرانسه می خوری بلکه در تهران است که البته بر خلاف اروپا در اینجا این غذاها با این اسم های عجیب و غریب بیشترشان شبیه هم هستند و مزه مشابه می دهند. فقط قیمت شنیسل تهرانی دو برابر شنیتسل اصل وین است که می توانی آن را با بهترین کیفیت در اتریش بخوری. هر که باور نمی کند، یک سر برود آن رستوران در خیابان ولی عصر که قبلا اسمش “چاتانوگا” بود و هم شاتوبریان سفارش دهد و هم شنیسل. ظاهرش مثل نهارخوری های کارخانه ها می ماند و با چراغ های مهتابی فضای رومانتیک درست کرده است!

- وای به روزی که در تهران نیاز به توالت پیدا کنید. اگر جایی را یافتید؟ اگر هم یافتید، آیا تمیز بود؟

هر وقت هم که در تهران بگردی، این کافه ها پر هستند از مشتری. برخی از تهرانی های تازه به دوران رسیده و نوکیسه هم که نه می دانند پولهایشان را چه جوری خرج کنند و نه می دانند که چه انتظاری باید داشته باشند، مشتریان این کافه ها با نام لوس “کافی شاپ” و رستوران ها هستند و دلشان غنج می رود وقتی به جای شیرموز خودمان، “بانانا شیک” نوش جان می فرمایند. انگار در علی آباد سفلی همیشه بزشان بانانا شیک تولید می کرده. یک سر به آن “کافی شاپ” روبروی تتاتر شهر بزنید و ببینید که چیزی از منوی آن می فهمید! استروبری شیک، کوپ بستنی و هزار اسم چرند دیگر. برای من قابل درک نیست که چرا در تهران اسم این چیزها باید اسم خارجکی باشد. مگر زبان فارسی که برای ساخت واژه چون آلمانی، فرانسه یا عربی بسیار قوی است، چه کم دارد که اینها می آیند واژه های عجیب و غریب زبان های دیگر را که بسیاری از آنها از مفهوم خود نیز خارج گشته اند و یا در فارسی معنی دیگری دارند، را برای خوراکی های معمولی و آشنای ایرانی استفاده می کنند؟ چرا باید تهرانی و ایرانی نتواند یک غذای با کیفیت خوب و با آرامش بخورد بدون این که با این کارهای تازه به دوران رسیده ها و آنهایی که می خواهند یک شبه میلیونر شوند، سروکار داشته باشد؟

حالا:

- بروید به پاریس! بولوار شانزه لیزه که همه شنیده اند و می شناسند. هر که هم که ندیده، می داند که جای بسیار گرانی است. ساعت 9 صبح یک روز زیبای بهاری بروید آنجا و در یکی از کافه های شلوغ آنجا که در پیاده رو میز و صندلی چیده است، بنشینید. تنها یک قهوه سفارش دهید که شاید بشود 3-2،5 یورو (یعنی از چرندیاتی که به نام کاپوچینو یا به قول یکی کاپوچونو در تهران به شما می دهند، ارزان تر). بعد یک روزنامه 150 صفحه ای لوموند هم باز کنید و تا 4 بعد از ظهر آنجا بنشینید و آن را از سر تا ته بخوانید. اگر کسی چیزی به شما گفت؟ بروید به لندن، به کاونت گاردن یا لستر اسکوور! یک چای با شیر یا یک قهوه سفارش بدهید و تا ظهر به همهمه خیابان بنگرید. بروید به مادرید، بروکسل یا هامبورگ. بروید به وین، پراگ، بوداپست یا برلین. فرهنگ میهمان نوازی را در کافه ها و رستوران ها ببینید تا بفهمید که جای میهمان نوازی تهرانی گنده گوی هوچی و حقه باز دروغ گو کجاست.

چقدر می شود هنوز نوشت!

“اینا هر چی دارن از ما دارن”

معمولا تلاشم بر این است که مقایسه های این گونه که آنها را می توان “پلمیک” نامید، انجام ندهم ولی شمار آنچه که تنها در یک روز، روز پنج شنبه 29 اسفند 1387 رخ داد، بیشتر از آنی بود که بتوان در برابرش مقاومت کرد و هیچ نگفت.

هواپیما در ساعت 13:30 با یک ساعت تاخیر که نتوانسته بود جبران کند، درفرودگاه هامبورگ می نشیند. در صف کنترل گذرنامه ایستاده ایم. جلوی ما خانم پیری که آرایش پررنگی کرده و لبهایش قرمز است، گذرنامه اش را به پلیس مرزی آلمانی می دهد. با شنیدن غر غر او توجه ام به آنها جلب می شود تا اگر نیاز به ترجمه بود، جلو بروم. مامور آلمانی از او دعوت نامه اش را نیز می خواهد و او با عصبانیت کیفش را می گردد. سرانجام برگی می یابد و به مامور می دهد.مامور راضی شده، مهری بر گذرنامه اش می زند و خانم می رود. ما نیز رد می شویم و به دنبال خانم پیر در راهروی باریک درازی به سوی سالن دریافت بار می رویم. خانم پیر کماکان غر می زند. رو به ما می کند و می گوید: از من دعوت نامه را می خواست. حالا اگر من این را همراه نداشتم، چی می شد؟ مگر ویزا توی پاسپورتم نبود؟ لحنش گونه ای است که تنها انتظار تایید حرفش را دارد. به او می گویم: خانم این مامور در مرز ورودی کشورش نشسته و کارش را انجام می دهد. اینها هر روز کلی ویزای قلابی و گذرنامه های جعلی زیر دستشان می آید و باید کنترل کنند. با نگاه و لحنی عاقل اندر سفیه می گوید: ای آقا! شما چه می دانی؟ اینا هر چی دارن از ما دارن.

جمله قاطع و روشن بود. دیگر چیزی نمی گویم. پنج ثانیه بعد در امتداد آن راهروی دراز به دری می رسیم که باید از آن بگذریم. در برابر در می ایستد و می گوید: باید از این در رد بشیم؟ سوال مرا غافلگیر می کند و در زهن خود به این هوش فراوان احسنت می فرستم. می گویم: خوب روشنه که باید از این در رد بشویم. مگر راه دیگری هم هست به جز این که برگردیم؟ اگر آن سخنان را در پیش نگفته بود، شاید این گونه در رفتارش دقیق نمی شدم.

تهران ساعت 05:00 است.. به راه می افتیم. کمی می اندیشیم که آیا از درون شهر به فرودگاه امام برویم و یا از اتوبان کمربندی شرق تهران. بهتر است از اتوبان برویم. به افسریه می رسیم. امروز پنج شنبه آخر سال است و مردم برای زیارت به بهشت زهرا می روند. بهتر است به جای اتوبان بهشت زهرا از جاده قدیم کهریزک برویم و این منطقه را دور بزنیم. من که نمی دانم جاده قدیم کهریزک کدام است . جاده ای باریک، قدیمی و دوسویه ای است. کسی آن را نمی شناسد و همیشه خلوت است. به هررو به موقع به فرودگاه می رسیم، بارمان را تحویل داده، از کنترل گذرنامه می گذریم و بدون هیچ گونه اتلاف زمان سوار هواپیما می شویم.

و سپس انتظار شروع می شود … نیم ساعت، یک ساعت، یک ساعت و نیم …

خلبان عذرخواهی می کند و می گوید که دلیل تاخیر این است که امروز پنج شنبه آخر سال است و این یعنی هجوم تهرانی ها به بهشت زهرا. می گوید که یک سوم مسافران و بخشی از مهمان دارها هم در راه بندان بهشت زهرا مانده اند.

یک ساعت و نیم تاخیر زمانی است کافی برای اندیشیدن به این که این جریان زیارت گور درگذشتگان تهرانی ها در آخرین پنج شنبه سال چه ریشه ای می تواند داشته باشد. ریشه اسلامی نمی تواند داشته باشد. اسلام کاری به هیچ پنج شنبه ای ندارد. حال اگر وارد این بحث نیز نشویم که اسلام سنت بازدید از قبرستان را در اساس مذموم می داند و حتی به نشانه گذاری گور نیز چندان اعتقاد ندارد، چه رسد به این که آن را تزیین نماید و یا آن کارهای عجیب و غریب را به راه اندازد که در هر گورستان شیعه ایرانی هر روز می شود دید. هر چه هست، تنها ویژه ایرانی ها و یا شاید تنها تهرانی هاست. اگر هم بپذیریم که سنتی است ایرانی، باز هم به بن بست برمی خوریم. ایرانیان پیش از اسلام و زرتشتی ها برای حفظ پاکی خاک مرده را به خاک نمی سپاردند. بلکه آن را در بلندی می گذاشتند تا حیوانات آن را بخورند. بنابراین یاد کردن از کسی که درگذشته و بازدید از گور او، نه ایرانی است و نه اسلامی. حال یکی ممکن است بیاید بگوید که کار صفوی هاست. نمی دانم. این را می دانم که در کودکی خود نیز چنین چیزی را ندیده بودم (شاید هم بوده باشد)، چه رسد به سنت صفوی. به هر حال شک من به این است که این را تهرانی ها اختراع کرده اند و می شود به بیان دیگر گفت که نوعی مد است. کما این که خیلی چیزها را مد کرده اند. اگر یکی می رود موهایش را پانکی می کند، این یک نیز سی سال است ریشش را نمی زند و لباس نامرتب می پوشد. اگر سی سال پیش تنها در روز عاشورا دسته راه می انداختند، اکنون در هر روز وفات دسته راه می اندازند و تکیه ها بازارشان گرم است. آن یک با آرایش غلیظ و چهره رنگارنگ چون دلقک سیرک به میدان ونک می رود و احساس خوبی دارد که زیباست و مدرن و این یک در پنج شنبه آخر سال بزرگراه هشت باندی بهشت زهرا را بند می آورد چون می خواهد حتما و تنها در آن روز سر گور فلانی برود و در حساب بانکی اش در بهشت، ثواب جمع کند. هر دو پیرو مد هستند. هر دو خلاق هستند و نوگرا و چیزهای نو و جدید اختراع می کنند.تنها نمی دانم که چرا این خلاقیت و نوگرایی تنها در زمینه های خاصی است و جنبه همه گیر ندارد. چرا این ذهن تنها در یکی دو زمینه دور از خرد چیزهای نو می آفریند ولی نمی پذیرد که خیابان باید تمیز باشد و قوانین رانندگی را باید رعایت کرد، به حقوق دیگران باید واقعی و در عمل احترام گذاشت و نه در شکل تعارف های تهوع آور. در آلمان شهرداری تنها ماهی یک بار برای بردن زباله ها می آید و تنها بخشی را می برد. در خیابان ها باید مسیر درازی بروی تا سطل زباله ای بیابی. ولی زباله ای در خیابان نمی بینی. در تهران شهرداری هر شب می آید، در خیابان ها به هر سو بنگری، حتما سطل زباله ای می یابی، اما خیابان ها کثیف هستند، موش های فاضلاب شهر را گرفته اند و گربه ها از آنها فرار می کنند. مردمان زباله در جوی آب می ریزند و هنوز هم آب کثیف از جوی گرفته از زباله به بالا میزند و خیابان را فرا می گیرد. شهروند! تهرانی آن گاه که پشت ماشینش می نشیند، یاد خرسواری می افتد. در شهری که شبکه خیابانی و بزرگراهی مدرن دارد و مشابهش در هیچ کجای اروپای غربی نیست، هر جا که ورودی یا خروجی بزرگراه می بینی، ماشین ها را نیز می بینی که چون گله گوسفند برای گذر از دری تنگ به هم فشار می آورند. تفاوت تنها در این است که ماشین ها با هم تماس ندارند ولی رفتار همان است. نی دانم خرد، هوش فراوان آریایی و نوگرایی چرا اینجا کار نمی کند!

این چیزها از ذهنم گذشت در آن یک ساعت ونیم تاخیری که جویندگان تهرانی ثواب آخر سال، برای هواپیما ایجاد کرده بودند. سرانجام هواپیما با شاید 30 یا 40 صندلی خالی حرکت کرد؛ پروازی که از سه ماه پیش باید در آن جا گرفته می بودی و پر بود.

حال این سوی جریان:

ساعت 15:00: فرودگاه را ترک می کنیم.

ساعت 16:00: به خانه می رسیم.

ساعت 16:30: قهوه نوشیده ایم و خستگی در کرده ایم.


همسایه روبرویی ما، آقا و خانم بارناس نام دارند. آقای بارناس پیر است و باید آخر هفتاد باشد. پلیس بازنشسته است. چشمانش زیاد نمی بیند و تا همین یکی دو سال نیز رانندگی می کرد و تنها با فشار ما و نوه اش راضی شد که رانندگی را کنار بگذارد. در جنگ جهانی دوم سرباز بوده و در استالینگراد، آن زمستان معروف را گذرانده است. در آن سرما که ارتش شوروی سربازان هیتلر را شکست داد و سرنوشت جنگ را رقم زد، او تمام انگشت های پایش را در سرما به خاطر یخ زدگی از دست داده است و اکنون بیش از شصت سال است که با چیزی مصنوعی زندگی می کند. قادر به حفظ تعادلش نیست و به گفته خودش، اگر یک تلنگر به او بزنی، می افتد. زندگی را در سالهای سخت پس از جنگ در آلمان ویران شده، گذرانده است و از آن گروه آلمانی هایی است که گرسنگی کشیده اند، به گفته خودشان کفش را در آب جوشانده اند و به جای سوپ خورده اند و کار کرده اند و کار کرده اند. کشوری ساخته اند نمونه جهان که دهها سال است که رکورد صادرات را در جهان دارد و هیچ کشوری، نه آمریکا و نه ژاپن و چین و غیره، همین امروز نیز در صادرات به گردش هم نمی رسند. جمعیتش ده درصد بیشتر از ایران است و مساحتش یک پنجم. اکنون نیز سی سال است که میزبان بیش از صد هزار ایرانی است که در اینجا زندگی می کنند و در میان آنها شمار کسانی که از ابتدا برای استفاده از پوشش تامین اجتماعی و مفت خوری آمده اند و کار نمی کنند و یا کار سیاه می کنند و مالیات نمی دهند، کم نیست.

و آن خانم پیر ایرانی با آن لبهای قرمز امروز به من می گفت: اینا هر چی دارن از ما دارن. آقای بارناس هر گاه از مقابل پنجره ما می گذرد، دست تکان می دهد. ما می دانیم که او شاید بیشتر از نیم متر نمی بیند و تنها با دیدن طرحی گنگ از ماشین ها می فهمد که ما در خانه هستیم. به جای آن خانم از او خجالت کشیدم.

خیابان گاندی تهران

در خیابان گاندی دو مورد جالب وجود دارند کم توجه مرا به خود جلب کردند. از یکیش عکس گرفتم. از دومیش نمی شود عکس گرفت. حالا می گویم چرا!

مورد اول: این عکس را ببینید. چند نکته خیلی جالب در این عکس هست:

-ورود آقایان ممنوع! این یک فروشگاه کفش و کیف زنانه است. صاحب فروشگاه ورود آقایان را ممنوع کرده است، آن هم با خط قرمز! دلیل این کار روشن نیست. به هر فروشگاه کفش و کیف زنانه در تهران می توانید وارد شوید به جز این یکی. درس اول بازاریابی در اینجا: اگر همسر یا دوست دختر شما همراهتان نباشد ، اجازه خرید از این فروشگاه را ندارید. بروید از جای دیگر بخرید. به این می گویند هوش فراوان در بازاریابی و فروش.

-صاحب فروشگاه و دیگر فروشندگان خودشان آقا تشریف دارند. البته تا آن حد که در ظاهر قابل تشخیص است. بقیه اش را ما خبر نداریم.

-هیچ کدام از فروشگاه های دیگر در خیابان گاندی چنین محدودیتی ندارند. صاحب این فروشگاه هنوز به این فکر نکرده که چرا.

-مشتریان محترم مراقب کیف پول خود باشید! این یکی دیگر آخر بازاریابی (Marketing) است. می گوید اگر وارد فروشگاه ما شدید، ممکن است کیف شما را بزنند. هنوز این را نگرفته که ایجاد احساس امنیت و آرامش برای مشتری پایه بازاریابی و فروش است.

مورد دوم: در پیاده روی روبروی همین فروشگاه در خیابان گاندی دستفروشان در کنار پیاده رو لباس زیر زنانه در کارتون های مقوایی می فروشند و اطرافشان هم همیشه پر از مشتری است. لباس زیر ها رنگهای شاد و فلورسنت دارند و از این رو توجه دختران جوان را جلب می کنند. برخی از این دختران گاهی چنان گرم زیرورو کردن سوتین ها می شوند که یادشان می رود که در خیابان پر رفت و آمد هستند. تاکنون دو بار شاهد بودم که دختری یک سوتین را روی سینه خود گرفته و دارد فکر می کند که اندازه است یا نه. بهترین سوژه عکاسی است، حداقل از این رو که در جمهوری اسلامی اتفاق می افتد. یک عکاس زبل می خواهد که در یک جای امن به کمین بنشیند.

مورد اول+مورد دوم= مورد سوم: آقای فروشنده کیف و کفش اگر کمی سرش را آنطرفتر بگیرد، می تواند این صحنه را حتما روزی بیست بار ببیند. البته هنوز رابطه این را با آن دو تابلوی فروشگاهش درک نکرده است. ببینیم چقدر طول می کشد تا تابلوها را بردارد.

چامسکی پایه استوار علم زبان شناسی است.


او تئوری “دستور زایشی-گشتاری ” را در زبان شناسی نظری بنا نهاد که تلاش دارد روند یادگیری زبان را در انسان و به ویژه نوزادان توضیح دهد. بر اساس “دستور زایشی-گشتاری ” انسان به هنگام تولد دارای نوعی دستور زبان انتزاعی است که با کمک آن زبان پیرامون خود را یاد می گیرد. این دستور زبان، جامع و مستقل از هر زبان ملی است. کودکان نخستین زبان را (می تواند حتی چند زبان باشد) بر این اساس می آموزند. کودک بر این اساس، دستور زبان ویژه خود را طراحی کرده و زبان مادری را بر پایه آن می آموزد.TURKEY CHOMSKY چامسکی در سال های 1980 به این دیدگاه رسید که همه زبان های دنیا دارای یک دستور زبان ساختاری مشترک و پایه هستند. او همواره روی دیدگاه های خود کار می کند و آنها را تکامل می بخشد. از سال 1995 تاکنون، دیدگاه او و هم فکرانش بر این اساس است که تغییرات زبانی کاملا در محدوده واژگان اتفاق می افتد و متغیر های دستوری تنها به ویژگی های عناصر کاربردی واژگان ارتباط می یابند. بنابراین آموزش زبان می تواند تنها بر اساس یادگیری واژگان ساده شود. از همفکران او در زبان شناسی می توان از ادوارد سفیر، جری فودور و ریچارد مونتاگ نام برد.

شبه تئوری “دستور زایشی-گشتاری ” منتقدانی هم دارد که پرداخت به آنها در چارچوب نوشته وبلاگ نمی گنجد.

چامسکی یک روشنفکر ناراضی آمریکایی است.

او خود را آنارشیست چپ می داند و دولت آمریکا را تروریست می خواند. هیچ کدام ار رییس جمهورهای آمریکا از زبان تیز انتقاد او سالم در نرفته اند و حتی کندی که بسیار محبوب بود، مورد انتقاد سنگین چامسکی قرار گرفت. او که یهودی نیز هست، دولت اسراییل را تروریست می داند و طرفدار فلسطینی هاست.

چامسکی معتقد است که جامعه آمریکا جامعه ای دمکراتیک است اما ساختار دولتی دمکراتیک نیست. در چنین چارچوبی دولت به خاطر وجود دمکراسی نمی تواند از سلاح سرکوب افکار استفاده کند و از این رو قشرهای حاکم یک سیستم پیچیده مغزشویی و هدایت افکار عمومی پدید آورده اند. چامسکی می گوید که جامعه آمریکا در حد زیادی سیاست زدایی شده و روشنفکران آن از noam_chomskyسازشکارترین و کم انتقادترین روشنفکران جهان هستند. او از نظام “مغزشویی غربی” (Western System of Indoctriination) و “حماقت نهادینه شده” (Institutionalized Stupidity) در جامعه نام می برد. در عین حال که او معتقد است که در آمریکا مغزشویی ژرفی روی می دهد، می گوید که آمریکا آزادترین و بازترین کشور جهان (و حتی بازتر از اروپا) است و او زندگی در آنجا را ترجیح می دهد. او دولت آمریکا را “دولت تروریست” می خواند و ردپای آن را در بسیاری از رویدادهای جهان نشان می دهد. چامسکی آمریکا را مرکز شرارت می داند و هرگاه آمریکا در جایی ضربه ای می خورد، او به کنایه می گوید: “نوش جان! خود کردی و خود خوردی.”

چامسکی “تروریسم دولتی” اسراییل را نیز همیشه زیر ضرب گرفته است. ّبا این حال معتقد است که در جامعه اسراییل همفکران او می توانند آزادانه صهیونیسم و سیاست دولت اسراییل را زیر انتقاد گیرند و از منافع فلسطینیان دفاع کنند و برای آنها اتفاقی نمی افتد.

چامسکی وجدان ناراحت دیگران است.

چامسکی که همواره دولت و جامعه آمریکا را زیر ضرب انتقاد می گیرد، در جامعه ای زندگی می کند که آزادی اندیشه در آن نهادینه شده است. انسانی چون نوآم چامسکی در کشورهایی چون چین، ایران، سوریه، عربستان سعودی یا سنگاپور، خائن به منافع ملی، دشمن امنیت، جاسوس بیگانه و دیگر چیزها هستند و زنده نمی مانند. اما چامسکی در آمریکا بدون هیچ گونه هراسی زندگی می کند، یکی از noam_chomsky-3مشهورترین دانشمندان آنجاست و در بهترین دانشگاه آنجا تدریس و پژوهش کرده است. آنهایی که در ایران و دیگر جاها برای او به خاطر آن که بسیار قوی تر و بهتر از آنها به آمریکا انتقاد می کند، سرودست می شکنند و چپ و راست کتاب ها و نوشته های او را به فارسی برگردانده و چاپ می کنند، خود کسانی چون او را به دادگاه کشانده، به زندان انداخته و یا اعدام می کنند. چامسکی خار چشم آنها و وجدان ناراحت همه سرکوب گران است. وجود کسی چون چامسکی نفی آنهاست.

چامسکی پرمرجع ترین دانشمند تاریخ بشر تاکنون است.

نوآم چامسکی بیشترین رجوع (Reference) به نوشته هایش، چه علمی و چه سیاسی، از سوی دیگران در تاریخ علم بشری را دارد. هیچ دانشمندی تاکنون در این زمینه به او نرسیده است. در زمینه های بسیاری نمی توان کار علمی کرد و او را دور زد.

در سال 1995 زمانی که در مونترال کانادا بودم، چامسکی برای سخنرانی به دانشگاه مونترال آمده بود. چنان جمعیتی در ساختمان سالن سخنرانی و پیرامون آن گردآمده بود که جای سوزن انداختن نبود و ما نتوانستیم حتی وارد ساختمان شویم و سخنرانی را با مونیتورهای بیرون پی گیری کردیم.

آن شب پس از سخنرانی در تمام کانال های تلویزیونی مونترال گشتیم و فردایش روزنامه های شهر را خواندیم و کوچک ترین خبری پیرامون این رویداد نیافتیم. در حالی که اگر کسی با کسی در خیابان دعوایش شده بود، یا یک ساندویچ دزدیده بود، در اخبار فیلم آن را نیز می شد به تفصیل دید. چامسکی در رسانه های مهم آمریکایی وجود خارجی ندارد و از سوی آنها نادیده گرفته می شود و با این وجود پر مرجع ترین دانشمند جهان است. همین برای تمسخر آنها کافی است.

فهرست کتاب های نوآم چامسکی که به فارسی برگردانده شده اند را در ویکی پدیا یافتم. البته خواندن آنها به انگلیسی بسیار روان تر است

River over River: Germany

Have you ever seen a Water Bridge over a river?.........

Pretty Cool !

Even after you see it, it is still hard to believe!

Water Bridge in Germany .. What a feat!

Six years, 500 million euros, 918 meters long........now this is engineering!

This is a channel-bridge over the River Elbe and joins the former East and

West Germany, as part of the unification project. It is located in the city of

Magdeburg, near Berlin. The photo was taken on the day of inauguration.

To those who appreciate engineering projects, here's a puzzle for you armchair

engineers and physicists.

Did that bridge have to be designed to withstand the additional weight of ship

and barge traffic, or just the weight of the water?

Answer:

It only needs to be designed to withstand the weight of the water!

Why? A ship always displaces an amount of water that weighs the same as the ship,

regardless of how heavily a ship may be loaded.